سلام مدیر همدردی عزیز و ...
شوهرم بعد از دوماه کشمکش بین من و اون با وساطتت پدرش اومد خونه، قبلش گفتم که هر وقت میومد شهرمون با زنش می میومد و بدون هم جایی نمیرفتن (البته اینم بگم زن جدیدش انگار خیلی شوهرمو کشنوده طرف خودش چون پدر شوهرم با اون صحبت کرده بود و بهش گفته بود که باید بزاری که بیاد پیش زن و بچش) از این بابت خیلی ناراحتم بعد از ده سال که من با همسرم زندگی کردم و تا تونستم براش از هیچی کم نذاشتم، حالا باید زیر فرمان یکی دیگه باشه و اون انقدر سوگلی شده که باید اجازه صادر کنه (تف به غیرت مردی مث شوهر من که انقدر زود خودشو گم میکنه)
خلاصه دوستان ، اومد خونه، بچم انگار تو آسمونا بود، طوری دور باباش میچرخید که نمی تونم براتون وصفش کنم، از بغلش پایین نمیومد، انگار بیشتر از من به بچم خیلی سخت گذشته بود،آخه اون هرشب بغل باباش میخابید و بعد از اینکه خوابش می برد میذاشتیمش تو رختخوابش.
باهاش صحبت کردم و دلیل اینکه هی مدام به من می گفت برو طلاقت رو بگیر، پرسیدم، اونم گفت زندگی من از این به بعد اینطوریه (یعنی که من به خاطر کارم یا هر دلیل دیگه ای هر دو هفته یه بار می تونم بیام پیشتون اونم فقط یه شب چون روز بعد باید بره تا شنبه سرکارش باشه ) می تونی این شرایط رو تحمل کنی، و به زندگیت ادامه بدی؟
من بهش گفتم کاریه که کردی و نمیشه کاری کرد، باید نسبت به من و این بچه مسئولیت داشته باشی و ما رو تنها نذاری، اون قبول کرد، البته اگه زیرش نزنه چون گفتم تو فرمان زن جدیدشه!
درضمن باباش هم باهاش صحبت کرد و اتمام حجت کرد که باید به من و بچم توجه کنه.
دوستان من شرایطم واسه طلاق خوب نیست، فعلا قصد طلاق ندارم .....
حالا هم از شما تقاضا می کنم کمکم کنین و راه حل جلوی پام بذارین تا بتونم بکشونمش سمت خودم، البته اگه شدنیه!
لطف کنین بهم کمک کنین![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)