صدا ي پاي آب
………..
من به اغاز زمين نزديكم .
نبض گل ها را مي گيرم .
آشنا هستم با ،سرنوشت تر آب،عادت سبز درخت.
روح من در جهت تازه اشيا جاريست.
روح من كم سال است.
روح من گاهي از شوق سرفه اش مي گيرد.
روح من بيكار است:
قطره هاي باران را،درز آجرها را،مي شمارد.
روح من گاهي ،مثل يك سنگ سر راه حقيقت دارد.
من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن.
من نديدم بيدي،سايه اش را بفروشد به زمين.
رايگان مي بخشد،نارون شاخه خود را به كلاغ.
هر كجا برگي هست،شور من مي شكند.
بوته خشخاشي،شست و شو داده مرا در سيلان بودن.
……
من به سيبي خو شنودم
و به بوييدن يك بوته بابونه.
من به يك آينه،يك بستگي پاك قناعت دارم .
من نمي خندم اگر بادكنك مي تركد.
و نمي خندم اگر فلسفه اي ، ماه را نصف كند.
من صداي پر بلدرچين را مي شناسم،
رنگ هاي شب هوبره را ؤاثر پاي بز كوهي را.
خوب مي دانم ريواس كجا مي رويد،
سار كي مي آيد،كبك كي مي خواند،باز كي مي ميرد،
ماه در خواب بيابان چيست،
مرگ در ساقه خواهش
و تمشك لذت ، زير دندان هم آغوشي
زندگي رسم خو شايندي است .
…………….. سهراب







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)