الف - ح عزیز خیلی ممنون که حوصله خرج دادین و خوندین. نه من قبل از اینکه کار برم اصلا اینجوری نبودم. اما از روزی که سرکار رفتم هر روز بدتر از دیروز میشم. امکان تغییر کار ندارم. خودتون که میدونین با این وضع کار کار عوض کردن خیلی ریسکه. چند بار خودم خواستم این کارو کنم اما به هر کی میگم به عقلم شک میکنه اما چیکار کنم که این کارو دوست ندارم. البته اینم بگم الان تو این وضعیت که هیچ چیز منو راضی نمیکنه حتی اگر بهترین کار رو هم به من بدم میترسم باز هم ناراضی باشم. الان که فکر میکنم می بینم آشنایی با این آقا هم خیلی دردی ازم دوا نکرده که هیچ چون همش هم دروغ گفتم بیشتر استرس بهم وارد کرده. مخصوصا از وقتی که بهم گفته بیشتر با دوستاش کجا میرن. گفتم که تازه فهمیدم بیشتر همون اطراف محل کار من میچرخن. اون بنده خدا اصلا نمیدونه که من همچین کاری دارم. همیشه میگم اگر خدا نکرده منو اونجا ببینه چیکار کنم. خودمو بزنم به نشناختن. خیلی ضایع هست. اگر اینکارو نکنم چیکار کنم.وای از دست خودم. فقط میخوام از واقعیت فرار کنم. بیشتر راهنماییم کنین دوستان . فکر کنین چند بار باهاش رفتم بیرون از اول تا آخر دروغ سر هم کردم. اصلا خودم هم نمیدونم چرا باید اینقدر دروغ بگم. به خودم میگم چه مرگته آخه اینقدر دروغ میگی. در صورتی که اون همه چیز رو راست گفته. از دانشگاه. کار . درس . همه رو. از اول هم گفته که قصد ازدواج نداره. از من چند ماه کوچکتره در صورتیکه فکر میکنه 2 سال بزرگتره. یه چیزهایی گفتم که اصلا روم نمیشه برای شما بگم. دوست دارم یه ماه مرخصی بگیرم فقط بمونم تو خونه. بیرون هم نرم. از بس که استرس و اضطراب دارم و احساس تنهایی میکنم. یه دوست خیلی صمیمی داشتم که بعد از ده سال از هم جدا شدیم. چون اخلاقمون به هم نمیخورد. ببخشید خیلی پرت و پلا گفتم. میگم چون تفریحم کمه و همش مشغول درس و کارم اینطوری شدم. بعد تصمیم میگیرم که بیشتر تفریح کنم. اما باورتون نمیشه که حوصله ندارم موهامو شونه کنم چه برسه برم دنبال برنامه های فوق برنامه و تفریحی. یک بار مادرم به شوخی و جدی بهم گفت اگر کسی تو رو بگیره یه هفته ای پست میاره از بس بی حوصله و شلخته و افسرده و نا امید و منفی هستی. منتظر کمک بیشتر هستم ها.