ما تنهایی غذا نخوردیم اون رفت طبقه بالا غذای برادرش بهش بده من که متوجه شدم نصف پیتزارو براش نگه داشتم نیامد بخوره هومن بالا اینقدر چرخید و فس و فس کرد که ما گرسنه بودیم خوردیم و پاشدیم مشغول ادامه کارمون که یک ساعت بعد از خوردن ما آمده و اخمو نشست روی مبل و بقیه ماجرا.....
خودش گفت بخورید من غذا نگرفتم میرم میخرم








علاقه مندی ها (Bookmarks)