5 سال با یه پسر رابطه داشتم.همدیگرو دوست داشتیم اما تا اون میخواست با خونوادم رو به رو شه من نمیراشتم...دلیلش هم این بود که من فرزند خوندشون بودم و میترسیدم بفهمه و ولم کنه...واقعا احمق بودم که نگفتم بهش.همش پنهونکاری میکردم ازش تا اینکه خودش فهمید...گند زده شد..همونجور که پیش بینی میکردم گفت دیگه نمیخواد به این رابطه ادامه بده...من حالم بد بود چند وقت بهش کار نداشتم تا اینکه دیروز بهش زنگ زدم...اون مشکل عصبی داره.یعنی وقتی عصبی میشه قابل کنترل نیست.بهم فحش داد و گفت که زنگ میزنم خونتون به بابات میگم که دست از سرم بر نمیداری..هر چی التماسش کردم که زنگ نزن گفت زنگ میزنم....بابام مشکل قلبی داره و استرس واسش خوی نیست...یعنی دکتر گفته یکم استرس داشته باشه تمومه...زنگ زد بابام برداشت گقت افای قلانی هستید گفت بعله گقت 10 مین دیگه زنگ میزنم...من فورا شمارش رو پاک کردم...بابام اونقد رفت تو فکر که این کی بود که اینقد عصبی هم بود به خدا حالش ید شد....من نقطه ضعفم همینه اما اون میخواد زنگ بزنه و بگه بهش همه چی رو....میخوام خودکشی کنم .حالا میاید میگید راخ حل داره اما نداره ...دیوونه شدم....بابام چیزیش بشه من سکته میکنم پس یهتره قبلش خودم بمیرم دیگه...واثعا راهی وجود داره بشه منصرفش کرد؟اون عقده کرده از من...حق هم داره اما من ترسیدم بهش بگم...اشتباه کردم اما تاوانش نباید اینقد سنگین باشه...میتزسم...از یه طرق اونقد دوسش دارم که نمیخوام از دستش بدم از یه طرف این جریان....کمکم کنید