ازتون متشکرم .اما متاسفانه دیروز اخرین جلسه درس مشترک ما بود و ایشون نیومدند. تنها امیدم برای دیدن ایشون سر جلسه امتحان. اصلا حالم خوب نیست احساس بدی دارم.اون داره میره و من فقط باید رفتنش رو تماشا کنم چون دخترم باید سنگین باشم باید غرورم رو حفظ کنم.این روزها خیلی به ادمهای دور اطرافم دروغ گفتم همش میگم حالم خوبه .ولی واقعیت نداره من دارم از درون داغون میشم دارم میشکنم و هیچ کسی این رو درک نمیکنه.همیشه سعی کردم دختر خوبی باشم تا کسی در موردم فکر بد نکنه.اما حالا من فقط از بقیه دخترها عقبم.من اصلا سیاست دخترونه ندارم من اصلا طرز برخورد با پسرها رو بلد نیستم من اصلا بلد نیستم چه جوری باید با اون حرف بزنم. من خسته ام دلم میخواد فریا د بزنم دلم میخواد انقدر گریه کنم که از حال برم.دوست دارم از این همه قید وبند فرار کنم.من تنهام و هیچکس این رو درک نمی کنه هیچ کس نمیدونه من چرا دارم میسوزم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)