به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 156

Threaded View

  1. #11
    سرپرست سایت آغازکننده

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    1388-1-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    8,092
    امتیاز
    169,059
    سطح
    100
    Points: 169,059, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Blog entryVeteranOverdrive
    نوشته های وبلاگ
    4
    تشکرها
    27,744

    تشکرشده 36,137 در 7,447 پست

    Rep Power
    1105
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط ............ نمایش پست ها
    سلام...من خیلی وقته میام به ساییتتون سر میزنم ولی هیچوقت فکر نمیکردم رزی خودم بیامو دردمو بگم...
    من دختری 23 ساله هستم 5سال پیش که وارد دانشگاه شدم با پسری هم سن خودم آشنا شدم(هم کلاسی نبودیم)از نظر فرهنگی خیلی جور بودیم...هر دو از یک استان و از خوانواده فرهنگی هر دو درس خون ...خیلی طول نکشید که به شدت عاشق هم شدیم من واقعا دوسش داشتم اونم همینطور چند سالی گذشتو ما با هم خوبو خوش بودیم...البته اینم بگم که رابطمون در این حد بود که بیشتر اس ام اس میدادیم و یا تلفنی حرف میزدیم گاهی هم میرفتیم بیرون اما حتی دست همو هم نگرفته بودیم...یه روز اون گفت که میخواد بعد از فاغ التحصیلی بیاد خواستگاری(یکو نیم سال بعد از رابطمون)من خیلی خوشحال شدم ...روزا میگذشتو اون از خیال پردازی هاش در مورد ازدواج میگفت منم همینطور...میگفت نمیخواد تا وقتی ازدواج نکردیم حتی دست همو بگیریم...منم واقعا این اخلاقشو دوست داشتم
    تا اینکه عید شدو اون گفت میخواد به مامانش اینا بگه...منم گفتم فعلا نگو تا درسمون تموم شه(اون موقع ترم 4 بویم)...اونم گوش نکردو گفت و به شدت از طرف خونوادش سرکوب شد...مامانش خیلی بد اخلاق بود کل خوانواده زیر سلطه اون بودن...بدبین بود به همه چی بدبین بود...حتی بهش گفته بود دختری که امروز با تو دوست شده فردا ام بهت خیانت میکنه...منو نمیشناخت من همچین آدمی نبودم...خلاصه کشمکش ها شروع شد پسره خیلی اعصابش خورد بود...به خصوص اینکه میونه بابا مامانش بهم خورده بود...حتی خودم یه بار که با مادرش حرف میزد شنیدم که مادرش میگفت:منو بابات دعوامون شده زود بیا خونه میخوایم طلاق بگیریم...دقیقا وسط امتحان های ترم این بچه رو کشوند خونه (خونشون تا دانشگاه 800 کیلومتر فاصله داشت)...اون ترم معدلش خیلی پایین اومد...یادمه یه شب تو حیاط دانشگاه نشسته بودیم من حرف میزدم یهو دیدم زد زیر گریه...اولین باری بود که گریه یه مردو میدیدم...واقعا دلم داشت کباب میشد...روز ها گذشتو اون هر روز از طرف خوانوادش درمونده تر میشد...تا اینکه یه بار که داشت گریه میکرد من اشکشو پاک کردم این اولین باری بود که بهش دست میزدم بعدش دستشو گرفتم..این اتفاقات باعث شد ما به هم نزدیک تر بشیم...من دیوانه وار عاشقش بودم...اما اون انگار دیگه توان نداشت خیلی افسرده و ناراحت بود ...منم هر چقدر میگفتم درست میشه ما تا ابد با هم میمونیم اون فقط نگا میکردو گریه میکرد...معلوم بود از یه چیزی ناراحته...همش میگفت هر چی شد بدون که دوستت دارم بدون که دروغ نکفتم منو ببخش و از این حرفا...ترم آخر بودیم و اون مثل دیوونه ها عاشقم بود و همش گریه میکرد هر جا میرفتم پشت سرم میومد...علاقه شو باور داشتم واقعا عاشقم بود...یک ماه مونده بود که درسمون تموم شه...زنگ زدو بلند داد میزد عاشقتم عاشقتم...فکر کردم دیوونه شده!!...بعدش دیگه اس نداد...منم اس دادم ولی تلفنش خاموش بود...یک هفته گذشت..داشتم از نگرانی میمردم...تا اینکه یه روز رفتم ف ی س ب و ک دیدم دختر عموش عروسیشو بهش تبریک گفته دوستاشم بهش تبریک گفتن ...جا خوردم هیچی نمیفهمیدم مثل برق گرفته ها از جام پریدم...به همه چی شک کردم همه اون 4 سال همه اون حرفا...دیگه برای اینکه بهش دسترسی داشته باشم تلاش نکردم هیچ پیامی براش نفرستادم

    حالم خیلی بد بود حتی بهش پیامم ندادم دیگه ف ی س ب و ک م نرفتم ...من موندمو هزار تا سوال بی جواب دلم میخواست فقط ازش بپرسم چرا؟؟

    اما نمیخواستم غرورمم بشکنه...واسه همین بیخیال همه چی شدم...درسم تموم شدو اومدم خونه کلی خواستگار برام اومد اما هیچکی برای من مثل اون نمیشد...داغون شده بودم عصبی بودم....همه چیو میشکستمو داغون میکردم
    یک سال از اون ماجرا گذشت و چند شب پیش بهم اس ام اس داد که تمام این یک سال به یادت بودم و هستم...نمیدونستم باید خوشحال شم یا ناراحت...خیلی حالم بد شد...اون حالا دیگه یک مرد متاهله ولی با این وجود باز به من اس میده
    چه برداشتی باید بکنم دوستان؟چیکار کنم؟من جوابشو ندادم...ولی هنوزم دوسش دارم...اما حاضر نیستم بخاطر من زندگیش از هم بپاشه...این کارش چه معنی میده؟
    اصلا چرا باید یک مرد متاهل به یک دختر پیام بده...؟
    راستشو بخواین خیلی دلم میخواست جوابشو بدم اما ترسیدم...میخواستم دلیل کارشو بپرسم اما نمیتونم به خودم اجازه بدم که به یک مردم متاهل حتی یک اس ام اس خالی بدم...هر چی بوده دیگه گذشته....ولی من دارم داغون میشم این چند روزه باز داغ دلم تازه شده شبو روز گریه مکنم...مخصوصا حالا که فهمیدم به یادمه...دلم بدجوری شکسته چطور فراموشش کنم؟ :(
    .





  2. 3 کاربر از پست مفید فرشته مهربان تشکرکرده اند .

    Mr.Anderson (شنبه 28 تیر 93), کامران (پنجشنبه 09 خرداد 92), ویدا@ (پنجشنبه 09 خرداد 92)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. *:* پیوست تاپیک دلایل عینی برای منع رابطه های دوستی دختر و پسر >>>
    توسط فرشته مهربان در انجمن تجربه های فردی
    پاسخ ها: 25
    آخرين نوشته: چهارشنبه 12 آذر 93, 17:30
  2. ابراز علاقه پسر به دختر چقدر واقعیه؟؟؟
    توسط green smile در انجمن سایر سئوالات مربوط به ازدواج
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: پنجشنبه 27 مرداد 90, 20:56

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 12:22 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.