خیلی ممنونم از بالهای صداقت عزیز،مدیر همدردی و دیگر عزیزان که واقعا دلسوزانه کمکم می کنند
قبل از اینکه جوابی در خصوص پست هاتون بدم،دیروز اتفاقی خیلی بدی برام افتاد که میتونه روی جوابم تاثیر بگذاره
توی دادگاه مهریه بعد از اینکه رای صادره از طرف رئیس دادگاه به مذاق خانومم خوش نیامد، اومد بیرون توی سالن دادگاه به من گفت نه توی این دنیا خیر میبینی نه توی اون دنیا ، قرآن توی کمرت میزنه ( برام خیلی جالب بود،انگار یادش رفته چه بدی هایی به من کرده و قسم دروغ روی قرآن خورده و اینکه توی دادگاه من هر حرفی میزدم به من میگفت دست بزار روی قرآن،با اینکه خدا شاهده من اصلا دروغ نگفتم و حتی وقتی قاضی از حقوقم پرسید من راستشو بهش گفتم بدون اینکه یه هزار تومنی کمتر بگم ) ، منم بهم فشار اومده بود گفتم اون دنیارو کاری ندارم ولی تو این دنیا نمی گذارم روز خوشی داشته باشی؛ که ناگهان خانومم جلوی چشم همه زد تو گوش من ( خلاصه از قانون براتون بگم که به خاطر کار خانومم ، به جرم اخلال در نظم دادگاه 5 روز زندانی برا جفتمون بریدن )؛ نهایتا 2 نفر از حاضرین که اونجا بودن شهادت دادن که همسرم منو مورد ضرب شتم قرار داده؛ توی کلانتری با اینکه بهش گفته بودن اگه بخواد آزاد بشه باید رضایت منو بگیره،باز هم داشت برای من شاخ و شونه میکشید که فلان میکنم و زندان میندازمت و از اون طرف باز هم خواهرش اومد و هرچی از دهنش بیرون اومد بهم گفت؛ این سری هم فقط نگاهش کردم و حتی یک کلمه هم جوابشو ندادم ( با اینکه سری پیش گفتم برام عقده شده بود که چرا جوابشو ندادم، اما این سری خیلی از خودم راضیم که جواب خواهرشو ندادم )،کلا انگار توهم دارن به من می گفت که آره فلان کار و کردی به همان کارو کردی اما خدا شاهده من حتی یک کلمه از اون حرفایی که زد رو هم نگفتم و حتی یکدونه از کاریی رو که گفته بود رو هم نکردم.نمیدونم اما بعضی وقتها فکر می کنم اینا با دشمن فرضیی در کالبد میلاد دارن می جنگن؛انگار که از این کار لذت میبرن و هرچی من جوابشونو نمیدهم کینه ای تر میشن. آیا امکانش هست که این نظر من درست باشه ؟
خلاصه اینو بگم که من به خاطر مشغله کاری که دارم و نمیتونم هر روز برای دادگاه وقت بگذارم ، نهایتا مشروط به اقرار خانومم رضایت دادم،ولی دریغ از یک معذرت خواهی و تا آخرین لحظه هم جوری رفتار می کرد که انگار اون کوتاه اومده و اون رضایت داده و خانوادش جلوی در کلانتری به من بدوبیراه می گفتن.
قبل از اینکه برم دادگاه به خاطر اینکه از رفتار خانومم شوکه نشم به خودم گفتم ازش توقع خوبی نداشته باش و بجاش ازش توقع هر بدیی که فکر نمیکنی داشته باش ( که همونم شد )
فکر کنم منی که از اسم دادگاه میترسیدم،حالا دیگه برام عادی شده ( خودم از خودم تعجب کردم که چقدر آروم بودم )








علاقه مندی ها (Bookmarks)