میدونید ، دیگه به ته خط رسیدم .. شاید بگید به جای آرزوی مرگ خوب طلاق بگیر اما... من نمیتونم طلاق بگیرم ،چندین سال پیش یه نامزدی نا موفق داشتم و از شانس بد من این هم انتخاب بعدی...
احساس خفگی میکنم .شوهرم هر روز حسار دورمو تنگتر میکنه . هر چی محبت میکنم محدودیتام بیشتر میشه و انگار بیشتر منو برای خودش میخواد و تنها نتیجه کمی بهتر شدن رفتارش با منه.درست مثل پرنده ای شدم براش که گذاشته تو قفس مال خودش و فقط براش بهترین آب و دون رو میزاره.من نمی خوام تو قفس باشم خدایااااااا
کم اوردم . هیچ جا نرو هیچ کس نیاد ... بعد از ماهها دیروز خیلی کوتاه تنها دوستم اومد خونمون ،امروز میگه بگو نیاد دیگه ها! میگم مگه میشه به کسی بگی نیاد .میگه آره میشه می خوای همین الان خودم بهش بگم.. از آدم به دور شدم ... هفته ای چند ساعت خونوامو میبینم .من دختر اجتماعی بودم و حالا از تنهایی و سخت گیری آقا کارم به قرص اعصاب کشیده.
خواهش میکنم برخی از دوستان نگن چرا تاپیک جدید گذاشتی این موقعیتم با قبل فرق میکنه الان دیگه امیدی ندارم و فقط اومدم از دوستان بخوام برای من دعا کنن راحت شم چون این زندگی درست بشو نست سه سال زندگی همه چیزو ثابت کرد................








علاقه مندی ها (Bookmarks)