راستش خیلی از حرفهای قشنگ که تو کتابها می نویسن گفتنش آسونه اما وقتی تو شرایط زندگی قرار بگیری واقعا سخته . من لیسانسم و معلم و همسرم دیپلم و شغل آزاد . در دوره عقد بیکار بود به یه کاری دست زد که سرمایه اش رو من جور کردم که متاسفانه شکست خورد . اون موقع فکر می کردم تنها مسئله زندگی ام بیکاریشه اما الان خدا رو شکر سرکاره و درامد خوبی داره اما داره تاوان اشتباه گذشته رو پس می ده . تو مسائل مالی خیلی رو من حساب می کنه و بیشتر اوقات خودش را کنار می کشه . همسر من نه معتاده نه خانواده اش تو زندگی مون دخالت می کنن نه اهل خیانت و این جور چیزهاست فقط تو دنیای مجردی اش مونده .یکی از دعواهامون که خیلی تکراری شده اینه که از سرکارش میره باشگاه بیلیارد من این کار رو دوست ندارم به نظر من این کار مرد متاهل نیست . سر این بارها و بارها دعوا کردیم اما نه اون کوتاه می آد نه من وقتی این کار رو می کنه و دیر میاد خونه منم هیچ چیزی رو براش آماده نمی کنم و اصلا باهاش حرف نمی زنم. نسبت به من بی توجهه . می گه هر کاری دوست داری بکن هر جا دوست داری برو فقط بزار من هم راحت باشم و به من گیر نده .بودن یا نبودن من براش مهم نیست اگه یک هفته هم برم خونه مامانم سراغم رو هم نمی گیره (از روی لجبازی ) وقتی فکر می کنم بی توجه منم خودم را کاملا بی توجه نشون می دم در حالی که این طور نیستم چند باری گفته بریم مشاوره اما من فکر می کردم خودم می تونم درستش کنم اما هر بار خراب تر می شه