يه حرفي ميزنم كه عين واقعيته
وقتي نوشتم داستان زندگيمو مينويسمو ميرم جدا ميخواستم براي هميشه برم اما تا خواستم از تالار برم بيرون ديدم همتون اومدين ومنم كه روحيه مهر طلبي دارم ترجيح دادم بمونم چون اين همون چيزيه كه من اين همه سال ازش محروم بودم.
من در جريان روابط دخترو پسر بودم.خالم ودوتا خواهرام دوست پسر داشتن وهمه كارهاشونو براي من تعريف ميكردن.البته اونا روابط بدي نداشتن وفقط دوست بودن وصحبت ميكردن يا ديداري كوتاه داشتن.
چيزايي رو ديدم كه دوست داشتم تجربه كنم اما خداسر به زنگا با يك خواب مچمو گرفت وبهم فهموند "اين ره كه تو ميروي به كردستان است."
من متوجه هستم كه همتون به خاطر من اومدين ونوشتين.
اما اينم ميدونم هيچكس بهتر از پدرو مادر نميتونه به آدم حس خوبي داده باشه.آخه من پاره تنشون بودم ومنو اينقدر آزار دادن وباز هم ادامه دارد..
چون يك آدم وابسته هستم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)