نميدونم چي بگم چون اصلا نميدونم بايد چكار كنم؟برم؟نرم؟وابستگي خوبه؟ بده؟
در مورد اينكه گفتي سوال نميكنم!خب من نميتونستم تو تاپيك قفل شده سوال كنم وفرشته مهربونم نميتونن جواب بدن.
از شما پرسيدم ايرادم كجاست؟!شما هم ميگين منطقمون با هم فرق داره.چرا نميشه احساس واقعيمو تو كلمات نشون بدم؟
باور كن ميشل عزيز براي من حرف همتون محترمه اما نميدونم ايراد كار كجاست؟
- - - Updated - - -
من اگه قراره خوب بشم خب بايد برم پيش مشاور. اونم از تمام زندگيم ميپرسه. منم جواب ميدم اما نميتونم همه چيو رودر رو به مشاور بگم. من اينجا راحت بودم.
ما اينجا مشاوره مجاني هم داريم ومن براي رفتن مشكلي ندارم اما مشكل اينجاست كه تا حالا مشاور خوب پيدا نكردم كه با آرامش باهام ارتباط برقرار كنه.حتي موقعي كه چند سال پيش با پدر ومادرم رفته بوديم اون تمرين آرام سازي ميكرد وتلفنشو جواب ميداد.خانوم بود واز خودم كمي بزرگتر بود.وقتي من ميگم مشاور نميتونه كمكم كنه به خاطر اينه كه حس آرامش ندارم باهاشون.فقط يك آقايي هست كه كمي كوچكتر از پدرمه واز تمام زندگي ما خبر داره وبه هر كس تونستم معرفيش كردم وجدا مشاور خوبيه وتلفني هم جواب ميده.حتي بادخترش دوست صميمي شدم اما اون زود ازدواج كرد.
اما من نميتونم بعضي مسائلو بهش بگم. هر وقت خواستگار داشتم خيلي خوب راهنماييم كرده ومثل يك پدر دلسوز كمكم كرده.
- - - Updated - - -
ميشل عزيزوگلم يادمه اوايل كه فقط براي بقيه پست ميزاشتم تنها كسي كه ترقيبم كرد خودم پست بزارم ومسائلمو بگم تو بودي.اتفاقا من به حرفت عمل كردم والان ميگي منطقم با تو فرق داره.
بزار باهات راحت باشم.البته ببخشيد قصد خير دارم.........
من حرفاتو قبول دارم اما به خاطر اينكه حس ميكنم ميخواي يه فاصله اي رو با من حفظ كني (برداشت من اينه وشايد اشتباست) نميتونيم با هم ارتباط عاطفي خوبي برقرار كنيم.واز اونجايي كه من بايد حس كنم كسي از لحاظ عاطفي بهم نزديكه وبعد حرفشو با جون ودل قبول ميكنم منطقمونم با هم سازگار نميشه.وگرنه من سوالات سختي نپرسيدم وجواب سختي هم نميخواد.
البته من رفتاراتو قبول دارم ودوست داشتم مثل تو بودم تا اينقدر زود به همه وابسته نميشدم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)