هرچه به شوهرم محبت میکنم، اصلا به چشمش نمیاد و هیچ تشکری هم نمیکنه و انگار طلبکارتر میشه. انگار خوبی کردن وظیفه منه و بدی و بی توجهی وظیفه اون. دیگه خسته شدم هر بدی ناخواسته یا کاری خلاف میلش کنم باهام بده و تا مدتها یادآوری و تلافی میکنه و به همه میگه ، خوبی هم کنم به چشمش نمیاد و نه تشکر میکنه نه جبران میکنه.تو مهمونی از همه خوشگلتر و خوشتیپتر بودم و همه تحسینم میکردن، هیچ تعریفی ازم نکرد و فقط دنبال چیز منفی ازم بود، مثلا چرا دامنت چاک داره و یذره پاهات معلومه. ازش میپرسم اینجا کی از همه زیباتره، میگه تو میگم پس چرا چیزی نمیگی بهم، ساکت موند، آخه پس چرا براش محاسنم مهم نیست اصلا؟سر شام همه شوهرا بفکر همسرشونن و همه چی اول برا زنشون میکشن بعد خودشون ولی شوهر من فقط بفکر خودشه و من باید همش بفکرش باشم. مثلا برنج و سالاد رو فقط برا خودش کشید، بدون اینکه بمن تعارفی کنه. بااینکه میدونستم حواسشم هست گوشزدم کردم باز به خودش زحمت نداد.خیلی تو جمع فامیلمون به خودش و کارش مغروره و مینازه، با هیچکی گرم نمیگرفت و فکر میکنه از دماغ فیل افتاده. درصورتی که از نظر کاری که سطحش پایین بود تازه شده یه آدم معمولی تو خونواده ما ولی تو توهماتش تو اوجه!!!خسته شدم از خودخواهیش. انگار رقیبمه نه شوهرم. واقعا نمیدونم باید باهاش چه رفتاری کنم؟تو رو خدا بگید چطور باید با یه تازه به دوران رسیده به عنوان همسر رفتار کنم که بجا توجه به خودش و خونوادش به منم از همه نظر اهمیت بده، حداقل قد خونوادش وابستم شه؟؟؟؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)