این یه بخش از صحبت های خودته مهنا جان:


3سال تموم گفت دوستت دارم ولی به خاطر ترسش و اینکه خانواده ها مخالفن جلو نیومد حالا با ازدواجش داغون تر شدم دیگه نای بخشش ندارم .تمام وجودم پر شده از انتقام!!!


در هر ضربه ای که آدم میبینه باید بخش اشتباهات خودش رو هم ببینه. گاهی اینجوری بخشیدن راحت تر میشه.

مهنا ی عزیز، من وقتی میگم درکت میکنم فقط حرف نمیزنم. کافیه یه سر به تاپیکهام بزنی میفهمی.

مهنا جان تو خیلی چیزا رو به خاطرش فدا کردی. میفهمم. ولی همه ی اینا فدای محبتی شد که به طور غیر اصولی وارد قلبت شد.
به گفته خودت او به خاطر ترسش جلو نیومد و با خانواده ها مطرح نکرد. خب وقتی جلو نیومد تو هم نباید تمام قلبت رو براش باز میکردی. این بخشش رو تو اشتباه کردی.


یه چیز دیگه هم میخواستم بگم. تا حالت بهتر نشده سعی کن کمتر اونا رو ببینی. اما نه اینکه ضایع بازی در بیاری.



اگر برات ممکنه به مادرت در مورد این ناراحتیت بگو تا کمتر برن خونه ی اون فامیلتون. اما هر وقت رفتن تو هم برو.

اونا شاید اصرارشون برای اینه که تو عزتت حفظ بشه. تو هم هر وقت رفتی خیلی عادی رفتار کن.