من اون لحظه خیلی هول شده بودم و از طرف دیگه یکی از دوستای من که از این اقا خوشش میاد داشت نگامون می کرد اون لحظه تنها چیزی که به فکرم میرسید این بود که بایدزود قضیه رو بپیچونم! و اون نباید در مورد خونوادم چیزی بفهمه واسه همین گفتم که من به ازدواج فکر نمی کنم و هنوز امادگیشو ندارم و تا اومد یه چیزی بگه من گفتم که ببخشید امتحانمون داره شروع میشه و بعدش هم که نابستون شد و ویگه ندیدمش....