همونطور که میگی بیشتر بهم توجه میکرد چون دوست داره چون نمیخواد از دستت بده ترو با صد تا اینا عوض نمیکنه اما یه جورای میشه گفت نیاز به کمک داره اما کمک نمیگیره اگه با خودش میگه سخته و کمک نمیگیره
سلام نگو دوباره شروع کرد نگو مشکل از منه نگو تموم شد شاید وقت برا این حرفا زیاد باشه مهم. من حدس میزنم یه جورای به میسیج عاشقانشون معتاد شده یه جورای از هیجانش خوشش مییاد خیلی وقتا هیچ مشکلی از زنشون نیست اونا شاید حتی از نظر همسرشون هم تقریبا نمرشون بیسته اما باز جستجو میکنن باز از احوال اونا میپرسن. شاید هم میخوان اما نمیتونن یه جورای دست کشیدن ازشون براش سخته از لذتش که کاذبه و برا چند لحظه بیشتر نیست(و بعدش فقط نابودی خودش و به دنبالش ابطش با زندگیش و بعد پریشانی زنش و....) بگذره
تو باید به چشم مریض بهش نگاه کنی
بگی که چه بر سر احساست اومده و...
بگی که برید پیش مشاور و سعی در حلش کنی بگی من کمکت میکنم به عنوان دوست.
بگو این یک اختلال رفتاریه که مواجهید(نگو بیماری)بگو که دعا میکنم که هیچ وقت تو جایگاه من نباشی و حس من برا تو نباشه بگو که چقدر به هم ریختی و سعی میکنی آرام باشی گرچه در درون داغونید بگو که تو میگی کنجکاوی ساده بوده(اگه فقط میسیج بوده)و من سعی میکنم باور کنم.ولی تو تحمل. دیدن حتی همین را ازم داشتی من هم ندارم؟؟
بگو آیا تو بودی فک میکنی چقدر یادت میماند و چگونه فراموش میکردی
همه این حرفها را در گفتگو صمیمانه و بدون تنش و برای آوردنش پیش مشاور بگو بذار بخواد حل بشه بزار به این نگرانی برسه که شاید محبت هاتو اعتبارشو اعتمادتوو شاید ترو از دست بده با این کاراش(البته مستقیم نگو که جری بشه)
تا چه مرحله ای اعتراف به خیانت کرده
نخواه که جزیات تعریف کنه اصلا...








علاقه مندی ها (Bookmarks)