بازم سلام
این تاپیک هم مثل زندگی من سرد شده ، خوبی اینجا اینه که میتونم راحت حرف دلم رو بزنم.
این روزها توی خونه ما همش سکوته، سکوت و سکوت و سکوت.
اگر من حرف بزنم که جوابی سربالا و یا گاهی جواب کامل داده میشه، اگر نزنم که از خداشه، صبح ها که دیگه خونه صبحونه نمی خوره، شب ها بیرون شام میخوره و جالبه که همش هم دعوت دوستاشه، ساعت 12 به بعد میاد. ازش که نمی تونم بپرسم کجا بوده چون به آقا برمیخوره و فکر میکنه دارم کنترلش می کنم. بعد تلاش دو سه هفته ای دو سه شب خوب بود ولی اون روز که بخاطر پنهون کاریش دلخور شدم و از صورتم ناراحتیم مشخص بود ، باز همه چی برگشت سر خونه قبلش، بام همون آش و همون کاسه.
همه میگن به چشم بیمار بهش نگاه کن، تا کی؟ آخه این چه بیماریه که فقط در برابر همسرش فعال میشه؟
من که یه فرصت یکساله به این وضعیتمون دادم حدود سه چهار ماهش که رفته تا بعدش هم خدا بزرگه...
قراره هفته بعد بریم مشهد. حال و هوای اونجا آرومم می کنه.
هر چه پیش آید خوش آید.








علاقه مندی ها (Bookmarks)