
نوشته اصلی توسط
Pooh
بهترم.
خوشبختانه تونستم یکمی گریه کنم. یه زنگ هم زدم به بابا و باهاش حرف زدم. چند بار هم قربون صدقه اش رفتم. گفتم هم زود خوب بشید و بیاید، ما دلمون تنگ شده.
بابا بعد از عملش حالت تهوع شدید داره و نمیتونه غذا بخوره. به زور میتونن دو سه تا قاشق سوپ بهش بدن.
امشب به بابا گفتم : بابایی غذاتونو هم سعی کنید بخورید. منم دارم حسابی میخورم که شما که میاید تپل شده باشم و خوشکل شده باشماااا. پس شما هم غذاتونو بخورید.
علاقه مندی ها (Bookmarks)