نقل قول نوشته اصلی توسط sahra123 نمایش پست ها
سلام
بعد از مدتی دوباره اومدم با سوالی که ذهنمو به شدت مشغول کرده
دختری هستم 32ساله و دانشجوی ارشد حدود 1 سال پیش یکی از همکلاسیام بدون اینکه من چیزی بدونم عاشقم شد ولی نمیدونست من ازش بزرگترم تا اینکه جریانو فهمید و خیلی جا خورد چون خیلی کمتر از سنم نشون میدم.البته قصد ایشون ازدواج بود ولی بعد اینکه به خانوادشون میگن اونا به شدت مخالفت میکنن به من گفت صبر کن همه چی درست میشه متاسفانه رابطه ما عمیق تر شد طوری که من به شدت بهش علاقه پیدا کردم و هروقت حرف جدایی میشه بی اختیار گریه میکنم.از طرفی خونواده و خواهراش به هیچ وجه کوتاه نمیان و این آقا با اونا سر جنگ داره.
لازم به ذکره ایشون شاغل هستن و من بیکار ولی از لحاظ مالی خونواده من خیلی بهتر از اوناس.و از طرف دیگه با اینکه من بزرگترم ولی حس میکنم اون از من منطق تره و لی کودک درون من خیلی فعاله!دلم هم برا خودم میسوزه هم برا اون،بیچاره در وضعیت بدی قرار گرفته طوری که خونوادش گفتن یا دختره یا ما!
واقعا نمیدونم چیکار کنم چندبار تصمیم گرفتم تمومش کنم ولی به هیچ عنوان نمیتونم اگه اینکارو بکنم اونم داغون میشه منم ما هردو بهم احتیاج داریم و تنها کسانی هستیم که تونستیم لبخندو رو لب همدیگه بشونیم.
کمکم کنید لطفا
دوست عزیز یکی از اشتباهات شما این بوده ک رابطتون رو تاحدی پیش بردین ک ب هم وابستگی شدیدپیداکردین شما بایدهمون اول با خونواده درمیون میذاشتی که اگه مخالفتی هم باشه بتونید راحت کات کنید ولی هنوزم دیر نشده اگه واقعا خونواده ایشون مخالفن کات کنیدچون باعث میشه زندگیتون دوامی نیاره.بنظ خودتون اقاپسر احساسی عمل نمیکنه یا شاید خودشما.ی کم منطقی ب ماجرا نگاه کنید

- - - Updated - - -

نقل قول نوشته اصلی توسط sahra123 نمایش پست ها
سلام
بعد از مدتی دوباره اومدم با سوالی که ذهنمو به شدت مشغول کرده
دختری هستم 32ساله و دانشجوی ارشد حدود 1 سال پیش یکی از همکلاسیام بدون اینکه من چیزی بدونم عاشقم شد ولی نمیدونست من ازش بزرگترم تا اینکه جریانو فهمید و خیلی جا خورد چون خیلی کمتر از سنم نشون میدم.البته قصد ایشون ازدواج بود ولی بعد اینکه به خانوادشون میگن اونا به شدت مخالفت میکنن به من گفت صبر کن همه چی درست میشه متاسفانه رابطه ما عمیق تر شد طوری که من به شدت بهش علاقه پیدا کردم و هروقت حرف جدایی میشه بی اختیار گریه میکنم.از طرفی خونواده و خواهراش به هیچ وجه کوتاه نمیان و این آقا با اونا سر جنگ داره.
لازم به ذکره ایشون شاغل هستن و من بیکار ولی از لحاظ مالی خونواده من خیلی بهتر از اوناس.و از طرف دیگه با اینکه من بزرگترم ولی حس میکنم اون از من منطق تره و لی کودک درون من خیلی فعاله!دلم هم برا خودم میسوزه هم برا اون،بیچاره در وضعیت بدی قرار گرفته طوری که خونوادش گفتن یا دختره یا ما!
واقعا نمیدونم چیکار کنم چندبار تصمیم گرفتم تمومش کنم ولی به هیچ عنوان نمیتونم اگه اینکارو بکنم اونم داغون میشه منم ما هردو بهم احتیاج داریم و تنها کسانی هستیم که تونستیم لبخندو رو لب همدیگه بشونیم.
کمکم کنید لطفا
دوست عزیز یکی از اشتباهات شما این بوده ک رابطتون رو تاحدی پیش بردین ک ب هم وابستگی شدیدپیداکردین شما بایدهمون اول با خونواده درمیون میذاشتی که اگه مخالفتی هم باشه بتونید راحت کات کنید ولی هنوزم دیر نشده اگه واقعا خونواده ایشون مخالفن کات کنیدچون باعث میشه زندگیتون دوامی نیاره.بنظ خودتون اقاپسر احساسی عمل نمیکنه یا شاید خودشما.ی کم منطقی ب ماجرا نگاه کنید