شاید به نظر خنده دار برسه یا بی‌ اهمیت. اما خوب من که از نزدیک، مجبور به تحمل این رفتار هاش و توهین‌ها و بد دهنیش بودم، تا همین حد هم راضی‌ هستم. در کّل اگه تمرکزی هم روش دارم، بیشتر اینطوریه. دیشب هم که دیدید خیلی‌ ناراحت بودم، واسه این بود که بجای هر ۲ مون تصمیم میگیره، اون هم نه هر تصمیمی، بلکه تصمیمی که فقط از روی احساسات و هیجان هست، که حتی منطق و عقل خودش هم میدونه که غلطه، چیزی که تو زندگی‌ شخصیمون کاملا تأثیر گزاره، و پس فردا که همه چیز به هم ریخت و آشوب به پا شد، اون‌وقت من باید بیام جمعش کنم، چون اون فقط خواهد گفت: پیش اومده دیگه، حالا میگی چکار کنم؟


و این داستان بارها تکرار شده و انگار نه انگار که پیرمون در اومده تا یک زندگی‌ آروم و نرمال واسه خودمون درست کنیم. این‌ها رو میگم که بدونید رو رفتارهاش تمرکز ندارم، بلکه تصمیمات و اقدامات عملی‌ و بدون فکرش من رو به هم میریزه.


باز هم ممنون که حوصله‌‌ میکنید، به حرفام گوش میدید و برام مینویسید Ammin عزیز.