حالا ما عشق دیده بودیم !اینطور که زنم من را دوست داشت دیگه خیلی عجیب بود...خودش می گفت همیشه تو دوران دانشجویی پیش خودم میگفتم کاش میدوتستم چه کسی زن این پسر میشه میرفتم بهش تبریک میگفتم.این اواخر هم میگفت اونقدر همیشه مهربون و با محبت بودی که واقعا نمیتونم فراموشت کنم.اما خدا نکنه یکبار از دیدنش سرحال شده باشم .یا حتی یکبار از ته دل خندیده باشم....همه اش اضطراب,افسردگی,عقب افتادگی,کم کاری,بطالت....هر وقت طلاقش دادم هم دیگه تصمیم به ازدواج با هیچ کس را ندارم...هیچوقت!!!'''








علاقه مندی ها (Bookmarks)