نه این مورد رو اصلا قبول ندارم که دختر حتما باید کوچکتر از پسر باشه
همیشه خوشبختیش رو خواستمو ومیخوام
- - - Updated - - -
من چیزی بهش نگفتم
امروز 14 دی قراره عقد کنن
امشب اصلا خوابم نمیبره اصلا حالم خوب نیست یه جورایی دلم خیلی گرفته حس میکنم قلبم داره میترکه
کسی رو ندارم باهاش حرف بزنم خیلی تنهام دلم میخواود فقط بایکی حرف بزنم باهاش درد دل کنم بلکه یکم سبک شدم حرفامو همین جا میزنم بله یکم ارومتر شدم
تو این چند روزه حالم اینقدر خراب بود که مادرم فهمید جریان رو فکر میکنید برگشت بهم چی گفت دلمو خیلی سوزوند برگشت بهم گفت که هوسه
خدا شاهده که توی این حدودا نه سال حتی یک بار هم به چشم ناپاک به این دختر نگاه نکرده بودم تو این مدت نذاشته بودم مادرم بفهمه چون میدونستم اصلا مادر نیست اون از پدرم که یه ادم بی مسئولیت وبی تعهد اینم از مادرم مادرم توی زندگی ام خیلی تنهام این دختر خانم تنها انگیزه ام بود برای زندگی منو وقتی دید که هیچکی اصلا منو حسابم نمیکرد خیلی مهربون بود واقعا یک ارامشی بهم میداد که هیچ وقت توی زندگی ام نداشتم
اون اوایل وقتی توی یک رشته خوب قبول نشدم یک جورایی یک حالت افسردگی گرفتم اصلا حالم خوب نبود فکر میکردم دارم از دستش میدم بعد مدتی گفتم بهتره اول برم دنبال کار ویک پول جمع کم بعد هم میرم دانشگاه وهم ازش خواستگاری میکنم فقط نیاز به یک فرصت یکی دوساله داشتم که شرایطمو بهتر کنم فقط دوسال نیاز به فرصت داشتم
ظاهرا این پسره خیلی پولداره فقط امیدوارم قدرشو بدونه بدونه که چه فرشته ای گیرش اومده
خودمم نمیدوم چیکار کنم اگه فقط یک پدر ومادر درست وحسابی بالای سرم بود شاید اینطوری نمیشد همین مادرم با اینکه وضعمو دید دید که داغون شدم ولی باز اون حرفو بهم زد وقتی اون حرفو بهم زد خیلی دلم سوخت باخودم گفتم ببین حرف دلمو دارم به کی میزنم
واقعا نمیدونم چیکار کنم که یکم اروم بشم اصلا حالم خوب نیست











علاقه مندی ها (Bookmarks)