جناب روزنه،بسیار سپاسگزارم
ممنون که وقت گذاشتین و تحلیل کردین،خوشبختانه یا متأسفانه درست میفرمایین،من کمی کمالگرا هستم،فکر میکنم همه جای زندگیم باید راست و ریس باشه! و باز هم خوشبختانه یا متأسفانه اعتماد به نفسم در اثر بعضی اتفاقات زندگیم آسیب دیده و شده ریشه خیلی از مشکلاتم با وجودی که امتیازات خیلی زیادی دارم و لی یهو میبینی سر قضیه نه چندان مهم تواناییهام رو فراموش میکنم!!! میگم متأسفانه چون چیز خوبی نیست و میگم خوشبختانه چون ریشه مشکل اگه پیدا بشه پیدا کردن راه حل راحت تر میشه.حالا 22 روزه که من دارم روی خودم کار میکنم و اتفاقاً این هفته باید بشینم و پیدا کنم که چه بهانه هایی برای نرسیدن به زندگی مطلوب نظرم داشتم و حالا باید سعی کنم تک تک اونهارو رها بکنم و بچسبم به اهداف و آرزوهام...
چند نکته ای که فرمودین : 1- نمیدونم واقعاً اینکه میفرمایید من دوست دارم ازدواج کنم چقدر ربط به اعتماد به نفسم داره! چون به هر حال در سن 29 سالگی انتظار داشتن یه همسر خوب و همراه که مناسب من باشه خیلی خواسته زیادی نیست و من دوست دارم این اتفاق بیافته،بله خوب شاید علتش تنهاییه ولی به نظرم تنهایی هایی هست که پدر و مادر و دوستان و همکاران و تفریح و ...پرش نمیکنه، واقعاً این خواسته من ریشه در ضعف اعتماد به نفسم داره؟ کاش کارشناسای تالار در این مورد بهم توضیح بدن چون اینطوری حتی نمیدونم که خواسته من درسته یا نه.آیا نظر شما اینه که من کلاً مقوله ازدواج رو رها بکنم توی ذهنم و اجازه بدم هر وقت شد پیش بیاد؟
2- چشم حتماً راجع به اون مطالبی که فرمودین در مورد قالب فکری مطالعه میکنم ببینم چی میگه و من چه کاری باید انجام بدم.
3- راجع به خدا: نکته خوبی بود مراجعه به وجدان،از قضا من وجدان فعالی دارم شکر خدا و شاید توی سنجیدن خیلی از اعمالم از این ترازو استفاده میکنم،شاید منظورم رو خوب نرسوندم،من نیاز دارم اعتماد بیشتری به خدا بکنم و بارهای ترسو نگرانیم رو که گاهی شونه هام رو خرد میکنه زمین بذارم،اینو نمیدونم باید چیکارش کنم،توی این مورد نوسان دارم،یه لحظه فکر میکنم خدا هست و داره با من قدم برمیداره و شاید توی یه اتفاق فکر میکنم تنها موندم،این اصلاً حس خوشایندی نیست و الا در سایر موارد رابطه خوبی با خدا دارم .
4- در مورد نامزد سابقم : از بس اصرار و پافشاری کرد من اجازه دادم که به عنوان یه خواستگار اقدام بکنه و با خونواده م صحبت بکنه،و بهشم گفتم که فقط احتمال 10% هست که تو بتونی جواب مثبت بگیری و به احتمال 90% جواب رد میگیری حالا خود دانی من اگه جای تو بودم برای یه احتمال موفقیت ده درصدی اصلاً اقدام نمیکردم ولی گفتش که اگه این احتمال 1% هم باشه میاد جلو...خیلی هم اصرار کرد که تلفنی صحبت کنیم که من قبول نکردم چون فکر میکنم کار درستی نیست.گفتم هر وقت با خونواده م صحبت کردی و نتیجه این صحبت از طرف خونواده م اوکی بود اون موقع فرصت برای حرف زدن بسیاره.
کمی اوضاع پیچیده ای دارم و با وجودی که دارم آگاهانه روی خودم کار میکنم ولی فکر میکنم راه طولانی در پیش دارم،من به شدت،به شدت،به شدت نیاز ارم که خودم رو خییییییییلی بیشتر از این حرفا دوست داشته باشم،به نظرتون میتونم توی این راه موفق باشم؟ من به کمک و مشاوره این سایت واقعاً نیاز دارم.خواهش میکنم اگه راه حلی به نظر کسی میرسه ازم دریغ نکنه
- - - Updated - - -
جناب روزنه،بسیار سپاسگزارم
ممنون که وقت گذاشتین و تحلیل کردین،خوشبختانه یا متأسفانه درست میفرمایین،من کمی کمالگرا هستم،فکر میکنم همه جای زندگیم باید راست و ریس باشه! و باز هم خوشبختانه یا متأسفانه اعتماد به نفسم در اثر بعضی اتفاقات زندگیم آسیب دیده و شده ریشه خیلی از مشکلاتم با وجودی که امتیازات خیلی زیادی دارم و لی یهو میبینی سر قضیه نه چندان مهم تواناییهام رو فراموش میکنم!!! میگم متأسفانه چون چیز خوبی نیست و میگم خوشبختانه چون ریشه مشکل اگه پیدا بشه پیدا کردن راه حل راحت تر میشه.حالا 22 روزه که من دارم روی خودم کار میکنم و اتفاقاً این هفته باید بشینم و پیدا کنم که چه بهانه هایی برای نرسیدن به زندگی مطلوب نظرم داشتم و حالا باید سعی کنم تک تک اونهارو رها بکنم و بچسبم به اهداف و آرزوهام...
چند نکته ای که فرمودین : 1- نمیدونم واقعاً اینکه میفرمایید من دوست دارم ازدواج کنم چقدر ربط به اعتماد به نفسم داره! چون به هر حال در سن 29 سالگی انتظار داشتن یه همسر خوب و همراه که مناسب من باشه خیلی خواسته زیادی نیست و من دوست دارم این اتفاق بیافته،بله خوب شاید علتش تنهاییه ولی به نظرم تنهایی هایی هست که پدر و مادر و دوستان و همکاران و تفریح و ...پرش نمیکنه، واقعاً این خواسته من ریشه در ضعف اعتماد به نفسم داره؟ کاش کارشناسای تالار در این مورد بهم توضیح بدن چون اینطوری حتی نمیدونم که خواسته من درسته یا نه.آیا نظر شما اینه که من کلاً مقوله ازدواج رو رها بکنم توی ذهنم و اجازه بدم هر وقت شد پیش بیاد؟
2- چشم حتماً راجع به اون مطالبی که فرمودین در مورد قالب فکری مطالعه میکنم ببینم چی میگه و من چه کاری باید انجام بدم.
3- راجع به خدا: نکته خوبی بود مراجعه به وجدان،از قضا من وجدان فعالی دارم شکر خدا و شاید توی سنجیدن خیلی از اعمالم از این ترازو استفاده میکنم،شاید منظورم رو خوب نرسوندم،من نیاز دارم اعتماد بیشتری به خدا بکنم و بارهای ترسو نگرانیم رو که گاهی شونه هام رو خرد میکنه زمین بذارم،اینو نمیدونم باید چیکارش کنم،توی این مورد نوسان دارم،یه لحظه فکر میکنم خدا هست و داره با من قدم برمیداره و شاید توی یه اتفاق فکر میکنم تنها موندم،این اصلاً حس خوشایندی نیست و الا در سایر موارد رابطه خوبی با خدا دارم .
4- در مورد نامزد سابقم : از بس اصرار و پافشاری کرد من اجازه دادم که به عنوان یه خواستگار اقدام بکنه و با خونواده م صحبت بکنه،و بهشم گفتم که فقط احتمال 10% هست که تو بتونی جواب مثبت بگیری و به احتمال 90% جواب رد میگیری حالا خود دانی من اگه جای تو بودم برای یه احتمال موفقیت ده درصدی اصلاً اقدام نمیکردم ولی گفتش که اگه این احتمال 1% هم باشه میاد جلو...خیلی هم اصرار کرد که تلفنی صحبت کنیم که من قبول نکردم چون فکر میکنم کار درستی نیست.گفتم هر وقت با خونواده م صحبت کردی و نتیجه این صحبت از طرف خونواده م اوکی بود اون موقع فرصت برای حرف زدن بسیاره.
کمی اوضاع پیچیده ای دارم و با وجودی که دارم آگاهانه روی خودم کار میکنم ولی فکر میکنم راه طولانی در پیش دارم،من به شدت،به شدت،به شدت نیاز ارم که خودم رو خییییییییلی بیشتر از این حرفا دوست داشته باشم،به نظرتون میتونم توی این راه موفق باشم؟ من به کمک و مشاوره این سایت واقعاً نیاز دارم.خواهش میکنم اگه راه حلی به نظر کسی میرسه ازم دریغ نکنه![]()









علاقه مندی ها (Bookmarks)