دوستای گلم بخاطر همدردی تون خیلی خیلی ممنونم.
raeika ی عزیز، ممنونم بخاطر راهنماییت، می دونم که سرنوشت یه زن طلاق گرفته به ندرت می شه که بهتر از حال خواهر عزیز شما بشه. انشاالله که خدا همه ی رنج های این دنیاشو با خوشی های اون دنیا تلافی کنه که امید امثال ما جز این نیست.
دوستای عزیزم، تا موقعیت منو درک نکنید، که انشاالله هیچ وقت نمی کنید، متوجه صحبتام نمی شید. هر لحظه فکر می کنم از کجا معلوم که الان کجاس و داره با کی خوش می گذرونه و بازم سر منو با دروغاش شیره مالیده؟
می تونید اینو تصور کنید؟ با کلی ذوق و شیطنت کشوندمش خونه و گفتم که امشب یه مهمون داریم که باید بخاطرش زودتر بیای. بعدم که اومد، کلی مزه ریختم و بعد خبر مهمون کوچولومونو (پسرمون) رو بهش دادم و اونم کلی خوشحال شد و همش می گفت تا مدت ها می گفت از موقعی که حامله شدی چند برابر دوستت دارم. دو روز بعد، پنج شنبه شب بود، قرار بود فرداش بریم خونه مامانم و شیرینی ببریم و خبر خوشو بهشون بدیمو، اما یهو اون گفت که جمعه باید برای کار برم کاشان. روز جمعه زن حامله شو تنها گذاشت خونه و خودش رفت برای خوشگذرونی به دوست دخترش. مدامم از اونجا بهم زنگ می زد و می گفت خسته شدم و حوصله م تو شهر غریب سر رفته که من بهش شک نکنم. من احمقم دلم براش می سوخت و قربون صدقه ش می رفتم که جمعه ش خراب شده، غافل از اینکه...
این یه نمونه ش بود. موردای دیگه رو نگفتم که طولانی نشه و اذیت نشید.
اولش که اومد خواستگاریم هیچی نداشت ولی با کمک برادر من و رعایتای من حالا برای خودش آقایی شده و پول روی پول می ذاره. فکر می کنم هر چی وضعش بهتر شه این کارا رو بیشتر حق خودش می دونه.
فعلا تنها امیدم اینه که بیمار باشه و قابل درمان. آخه دیروز وقتی دید خیلی داغونم گفت که حاضره پیش هر مشاوری با هر هزینه ای بیاد تا زندگی مون دوباره خوب شه. منم بردمش پیش یه روانپزشک. ازش تست گرفتن. روانپزشک بهم قول داد که سه شنبه با بررسی تست بگه که اون یه بیماره یا داره بخاطر آبروش سر منو شیره می ماله.
خیلی دعام کنید. شدیدا محتاج دعای شما دوستای گلم هستم. من که انقدر بدرگاه خدا روسیاهم که هر چقدر ضجه زدم جوابی نشنیدم. نمی دونم شایدم اون داره کمک می کنه و من نمی فهمم. ولی من انقدر در خونه شو می زنم تا جوابمو حداقل بخاطر بچه معصومم بده.
- - - Updated - - -
فریبای عزیز، ممنونم که راهنمایی م کردی
اگه قرآن و دعا خوندن و امید اینکه خدا شاهد همه دردام هست نبود که تا الان نمی دونم چه بلایی سرم اومده بود.
جالبه که بدونی کار همسرم یه کاریه که 99 درصد با آقایون در ارتباطه. پارچه فروشی عمده به تولیدی ها. فکر می کنم هیچ کار دیگه ای نمی شه پیدا کرد که کمتر از این با خانوم ها در ارتباط باشه. هیچ کدوم از روابطش هم ربطی به کارش نداشته.
به خانواده همسرم نمی تونم بگم چون خیلی بی فرهنگن و ممکنه نتونن جلو دهنشون رو نگه دارن و آبروی شوهرم تو محل بره که اونوقت دیگه آب رو از سر گذشته می بینه و آشکارا این کار ها رو می کنه. ولی حداقل می دونه الان هم خانواده هم هم محلی ها روش یه حساب دیگه ای می کنن و حسابی از آبروش می ترسه. آخه اون یه فرد سرشناس و محبوب تو محله. بخاطر اینکه موقعیتی داره که نمی تونم بگم چون دوست ندارم در مورد این قشر از جامعه فکر دیگه ای کنید که در هر قشری خوب و بد پیدا می شه. ضمنا من با خونه ی مادرشوهرم فقط چند کوچه فاصله دارم. اونا هم فکر می کنن این امامزاده س و همچین کارهایی ازش بر نمیاد. همونطور که من این فکرو می کردم.
و این هم بگم که از نظر رسیدن به زندگی براش هیچی کم نذاشتم. من آدم مذهبی هستم و بیرون از خونه آرایش نمی کنم. ولی اکثر روزها به شوق اومدنش براش کلی آرایش می کردم و قشنگ ترین لباسامو برای شوهرمو می پوشیدم. هر چیزی که مد می شد تو خونه براش می پوشیدم که نکنه حسرت زن های دیگه رو بخوره. حتی گاهی وقتا که خونه میومد می گفت خونه ی ما مثل ترکیه شده. تو رفتارمم سعی می کردم خیلی جذاب باشم، پر از ناز و عشوه و شیطنت زنانه. با خانواده م هم خیلی روابط خوبی داره و خیلی موقع ها با اصرار خودش با اونا مسافرت یا تفریح می ریم. فکر می کنم اون هیچی کم نداشت. حتی خودشم به این اعتراف کرد.









علاقه مندی ها (Bookmarks)