نقل قول نوشته اصلی توسط biikas نمایش پست ها
سلام
شما تا به حال کجا بودين ؟؟
من فکر مي کردم تنهام چه خوب کسي مثل شما پيدا شد که دقيقا بدونه من چه دردي دارم . درواقع درد همديگرو رو بايد خوب بدونيم ؟ درسته؟
من تا اين سنم که 25 هست تا به حال با کسي روبرو نشدم که مثل خودم باشه يعني به طور خلاصه هم زبان من باشه براي همين 25 ساله در سکوت مطلق هستم براي همين اعتماد به نفسم و خود باوريم زير خاک مدفون شده
شايد براي يکي دو بار حرفم رو گوش کنن ولي دفه بعدي به روم هم نگا نمي کنن با اصلا گوش به حرفام نمي سپارن
مي شه بپرسم متولد چه ماهي هستين؟
و درک و فهم شما از اين دنيا چيه؟ يعني منظورم اينه که به چيزهايي تو ذهنتونه که فکر مي کنيد کسي از اين ها باخبر نيست؟ يعني قانون و قوانين طبيعت و دنيا رو به راحتي لمس مي کنيد؟
مثلا براي من بعضي چيزها که براي بيشتر اطرافيانم يا غير اطرافيانم چه بزرگ باشن چه کوچک، جالب به نظر مي آيد و در موردش بگو مگو بخند دارن براي من بي معني هست نمي دونم من اين طور تا به حال برداشت کردم که درکم خيلي بزرگتر از اين چيز هاست که بخوام بيام بشينم براي اين جور چيزها بگو بخند داشته باشم
يعني فکر مي کنم جايي هستم که نبايد باشم
ببخشيد به قول دوستمون khaleghezey بحث رو علمي نکنم که حوصله شما و دوستان رو نبرم که اگر بردم ببخشيد
سلام.متولد ماه عقربم:دي
البته فکر ميکنم بعضي از اين ويژگي ها مربوط به تيپ شخصيتي مشترک باشه.مثلا از نوجواني به مسائل متافيزيک و ماورائي ،مسائل فلسفي،روانشناسي و ....علاقه داشتم.چيزي که بين هم سن و سالام زياد رايج نبود!و به خاطر همين مسائل براي اينکه منزوي نشم و حرف مشترک باهاشون داشته باشم،برخلاف ميلم وارد حوزه کاري(!!) اونها ميشدم:دي
مثلا الان يه سري مسائل براي من مهم نيستن و براي بقيه همسن و سالام مهم هستن.براي همين مدينه فاضله من جاييه که بتونم بدون دخالت و نظر ديگران يه گوشه بشينم و براي چيزايي که بهشون علاقه دارم برنامه بريزم و انجامشون بدم.خودم باشم و خودم

وقتي آدم نظراتي داشته باشه و تو محيطي باشه که اکثريت خلاف اون رو ميگن سرخورده ميشه.براي مثال من تو دانشگاه نمره برام مهم نبود،درسو ميخوندم واسه دل خودم!و مسلما اينطور درس خوندن تو دانشگاهاي ما اصلا نتيجه بخش نيست و همه با این نمره ای که میگیرن ارزیابی میشن.خب وقتی کسی با یه سری تضادای زیاد روبرو باشه نطقش کور میشه.و ترجیح میده تنهاتر باشه.البته من تا الان سعی کردم که منزوی نشم و تو جمع باشم ولی این مسائلم هست که اذیت میکنه..
نگاهم به اطراف زیاد پیچیده نیست و خیلی ساده به زندگی نگا میکنم و معتقدم آدما تا وقتی زنده هستن که به حد اعلی خودشون برسن.و وقتی که دیگه امکان تغییر در افکار یا رشد نداشته باشن از دنیا میرن و نقششون تو این دنیا تموم میشه.
فکرم درگیر اینه که من برای چه کاری به این دنیا فرستاده شدم و مدارم از این شاخه به اون شاخه میپرم ولی هنوز موفق نشدم پیداش کنم:دی
البته ترجیح میدم زیاد در مورد این مسائل حرف نزنم چون ممکنه مدیرا بیان تاپیکتون رو به جرم حاشیه رفتن قفل کنند