سلام عیدتون مبارک باشه. امید وارم هیچکس روز اول عید مثل من همچین عیدی ای نگیره ! امروز توی خونه ی ما دعوای بدی شد که همش هم تقصیر من بود چون من نمیخوام امسال عید برم مسافرت با خانوادم . میخوام بشینم توی خونه تنها و واقعا اینجوری آرامش دارم وبهم خوش میگذره میخوام یه مدت تنها باشم . دلیل دیگه ای هم که دارم اینه که چند بار که رفتم مسافرت خانوادگی دعوا شده که منو از سفر زده کرده چون پدر من یه آدم خیلی عصبی و تند خویی هست و خیلی انتقاد میکنن و ....
ولی یک سالی میشه که آدم آرومی شده وخودش رو کنترل میکنه کمتر داد میزنه .ولی هنوزم من باهاش راحت نیستم.
از نظر مالی اصلا کم نزاشته و خیلی زحمت کشیدن برامون ولی از نظر عاطفی هیچی...
حالا میخواد که جبران کنه مادرم اینو میگه و ازم خواست بیام مسافرت امسال با سال های دیگه فرق میکنه اما من بازم بد بینم میترسم ومشکل دیگمم با این سفر ، طولانی بودن وسخت بودنش هست قراره با ماشین بریم تا قشم. من 3 بار رفتم هر سری با اینکه عاشق جنوب هستم اما به خاطر بحث و دعواها یی که پیش اومد دوستندارم برم اونجا شاید اگر یه جای نزدیکتر کم دردسر تر بود دوستداشتم برم .
ما 5 تا بچه ایم دو خواهر دو قلو 9ساله یه برادر 13 ساله یه خواهر 24 ساله خودم هم که 19 سالمه .
یک سال عید همه رفتن من به خاطر درس خوندن واسه کنکور موندم خونه مامان بزرگ خدابیامرزم بقیه خانواده رفتن قشم،عید سال بعدش با خواهر بزرگم 2 تایی موندیم خونه مامان بزرگم بقیه رفتند قشم...سال بعد هم باز با خواهرم موندیم خونمون بقیه رفتن ...
اما امسال با اینکه خواهرم با پدرم رابطش سرد تره ولی تصمیم گرفت بره به این مسافرت ولی من به مامانم گفتم من نمیخام بیام خوش نمیگذره بهم مسافرت طولانی دوستندارم چقدر میرید قشم من نمیخوام کل تعطیلات توی جاده باشم و....
مامانم کلی سعی کرد قانعم کنه ولی من باز هم ته دلم دوست نداشتم برم ...
دیشب به بابام گفت اونم باهام صحبت کرد که سختیشو به جون بخر میخوام همه با هم باشیم و ازاین حرفا بعد شم گفت حالا فکراتو بکن ... خیلی آروم ومنطقی برخورد کرد .
صبح که پاشدم دیدم مامانم سردرد داره بابام تو فکره بعد هم با مامانم داد وفریاد کردن من همینجور شوک بودم که چیشده نگو دیشب بابام پریده به مامانم تو چرا عرضه نداری دخترتو قانع کنی و...
کلی اختلاف ودعوا راه افتاد به خاطر من
حتی خواهربزرگم ازم دفاع کرد که کاش نمیکرد الان اونم رابطش بدتر شد بابام خیلی ناراحت وعصبانیه سیگارو ترک کرده بود اما امروز کلی سیگار کشید من بهش گفتم ازت میترسم عصبانی تر شد گفت اگه میترسیدی اوضاع احوال من این نبود....
نادونیتونو دارید پشت ترس قایم میکنید احترام نمیزارید ترس احترام میاره... که خواهرم در جواب بهش گفت ترس همیشه احترام نمیاره نفرت هم میاره...
وااااای خدای من همش تقصیره منه من میخوام بمیرم
اگه لال میشدم حرف دلم رو نمیزدم الان این همه اختلاف پیش نمیومد








علاقه مندی ها (Bookmarks)