سلام :
من نظرم اينه كه نبايد عشق را محدودكرد. توجه عاشق بايد بعد ازخدا، به سوي همه باشه حتي خود.
عشق را نبايد به يك چيز و يك فرد بخشيد .اگر مولانا عاشق شمس بود فكر مي كنم در شمس دريايي وجود داشت كه مولانا مي خواست با اتصال به ان به درياي كمال متصل شود.پس عشق و نوع ان در دل يك معشوق بسته به فرد -دل فرد- نگاه فرد - انتظار فرد -مقام و موقعيت او بستگي دارد (بعضي ها مثل ائمه اسمانيند هيچ وقت عشق انها با عشق زميني قابل قياس نيست). يك نفر كنار معشوقه ي زميني اش به اوج عشقش مي رسد (مجازي)واين رانهايت عشق مي پندارد و نفر ديگر در محراب چنان در عشقبازي غرقه مي گردد كه گويي درزمين حضور ندارد.تقريبا 8 سال پيش بود كه كتاب راهيان كوي دوست را خواندم .چنان احساسي به من دست داده بود كه تابه حال هرچه كتاب خواندم مثل ان نشد.بدون هيچ ادعايي ميگويم و اقرار مي كنم كه بااين كه لياقت انان راندارم ولي نمي دانيد، از ان زمان تا كنون چه قبطه اي به حال انها مي خورم .چه ديدن؟ و چه نصيبشان شد؟ چه عنايتي شامل حالشان شد؟ كه چنان مست مست ره صدساله را يك شبه پيمودن؟درست عين مطلب كتاب توي ذهنم نيست ،اما تا انجا كه به خاطر مي اورم يك داستان ان رامي گويم . خادم حرم حضرت معصومه 0(س)تعريف كرده بود كه : ايت اللهي ( اسمش به خاطرم نيست )وارد حرم شد و خواست تادر پشت بام حرم نماز بگذارد. اقادير كردندو خادم كه ساعت كاريش تمام شده بود بالاي پشت بام رفت و هنوز اقا را در حالت ركوع ديد هرچه صدايش كرد گوياكسي روي زمين نبود چون زمستان بودو برف مي باريد اباي پشمي خود را روي اين عبد خالص كشيد و با نگراني ناچار شد برو دچون فايد ه اي نداشت فقط يك جسم بود .رفت و هنگام سحر سراسيمه خود را رساند .با تعجيب ديد اقا هنوز درحالت ركوع قرار دارد برفها (چند سانت برف )را عقب زد و بعد ديد اقا نفس ميكشد ولي متوجه چيزي نيست. راستي اگر من ادعا مي كنم عاشقم پس نام انها چيست ؟ چه خوني دربدن ان عاشق جريان دارد كه اين چند ساعت ازحركت نايستاد .چه مهري است كه اندازه و ظرفيت ندارد؟ مادر با وجود، مهر مادري اش و اين همه ادعا گاهي خسته مي شودوشكوه مي كند.
پس كاري از دست من مسكين بينوا برنمي ايد چون ابزار و وسيله اي ندارم پس فقط قبطه ميخورم چون خيلي ضعيف ونحيفم.صحبتهاي حاج اسماعيل دولابي جالب بودكه: خداوند از حضرت محمد (ص) پرسيد تو كه رادوست داري گفت :هركه را تو دوست داري . خدا گفت : من علي رادوست دارنم .: گفت پس من هم!!عشق به معناي واقعي يعني اين . پس من كجا و عشق كجا؟حالا يك سوال ؟: در بادي عشق اگر يك نفر مثل من نوعي بخواهد پا از گليمش دراز كند ،گليم را برايش درازتر مي كنند يابخاطر كوتاهي و بي لياقتي اش پايش را كوتاه .؟ اين قدر درگير عشق مجازي شديم كه يادمان رفته كه اين عشق اگر بخواهد جاري باشد بايد به سر چشمه اش يعني عشق واقعي متصل باشد انقدر در گرداب علايق فرو رفتيم كه غا فل شديم ويادمان رفت دستمان را در دست يار بگذاريم و از گرماي وجودش جان دوباره بگيريم اه....خدايا دوباره گيج شدم.....خسته شدم از سردرگمي وبي صاحبي .پس كي اين صاحب عشق مي ايد. اون موقعه ديگر هيچ كسي لاف عشق نمي زند.واقعا همه يكرنگ و يكدل ومهربان و عاشق مي شوندديگر كسي بي مهري و بي وفايي نمي بيند -حرفها و عملها يكي مي شودو....اه ....خدايا لحظه وصال چه شيرين خواهد بود!!!!
من قصد دارم ديكر حرفي از عشق نزنم ديگر با زبان قاصرم عشق را توصيف نكنم و اين واژه درخشنده و پر معني را به صاحبش واگذار كنم تا خودش بيايدو برايم معنا كند خودش تقسيم كند .خدايا مولايمان را برسان.خدايا گل هاي عشق را دردل كويري ما بكارتا همه وجودما رامعطرو بانشاط كند. «امين»








پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)