از فرداش دیگه رسما فرار میکرد. یعنی میدیدم که وقتی منو از فاصله خیلی دور میبینه راهشو کجمیکنه و میره. دیگه سلام دادن های هرروزه و ... هم که اصلا! انگار باهام قهر کرده بود!!! من ولی نمیدونم چرا دیگه به اون اندازه ای که باید، ازش ناراحت نبودم! شاید واسه اینکه بعد اون روز بارها نامه اشو خوندم و هربار بیشتر به این نتیجه رسیدم که قصدش از گفتن اون حرفا فقط این بوده که ببینه من نظرم راجع به اون و اهدافش چیه! یعنی به خیالش میخواسته دوپهلو حرف بزنه تا اگه من جوابم منفیه، پیش من شکسته نشه! )مخصوصا که توی نامه اش گفته بود از خرد شدن میگویم اما از خرد شدن میگریزم ). میدیدم که دیگه زیاد سرحال نیست و توی خودشه، طوری که حتی شنیدم یکی از مسئولین صداش زد و گفت فلانی چرا نیستی این روزا؟کجایی؟
یا چند نفر مشورت کردم و تصمیم گرفتم آخرین قدمی که ازم ساخته اس رو بردارم توی این ماجرا. یه بار که توی راهرو فقط من و اون بودیم، صداش کردم و گفتم لازمه دوباره صحبت کنیم. گفتم میخواستم دیگه حرف شخصی ای بینمون نباشه بعد از اون نوشته، جواب داد که بله منم برای همین خواستم دیگه اذیتتون نکنم. کاملا معلوم بود دلگیره. گفتم اگه از صحبت من دلخور شدین یه خواهشی ازتون دارم، اینکه نوشته خودتونو از نگاه یه خانوم جوون بخونین تا متوجه اهانت بزرگی که درش کردین بشین، اینجور متوجه علت حرفای من میشین و دلخوریتون رفع میشه. با تعجب خیلی خیلی زیادی، انگار که تا الان اهانت رو از طرف من میدونسته نه خودش گفت: آها "من" اهانت کردم؟؟؟؟!!! گفتم بله. گفت خب اگه من اهانت کردم معذرت میخوام. بعدم گفت دلخور نیست از حرفای من. و درحالیکه در لحن حرفاش کاملا حرص خوردن آشکار بود، برام آرزوی موفقیت کرد و از هم خداحافظی کردیم و رفتیم
این ماجرا مربوطبه دیروزه و بعدش دیگه ندیدمش. الان فقط میخوام یه نفر ماجرا رو برام تحلیل کنه و بگه چرا اینجوری شد! چرا در عرض 1روز بدون اینکه اتفاق خاصی بیفته ، ورق برگشت؟ همه چیز سوتفاهمه؟ من کار اشتباهی کردم؟ اگه کار اشتباهی کردم چجوری باید درستش کنم؟ ببخشید که پستم خیلی طولانی شد، امیدوارم یکی که میتونه راهنمایی کنه بخوندش و نظرشو بگه








علاقه مندی ها (Bookmarks)