با هم خوبیم.
چند شب پیش موقعیتی پیش اومد با خونوادش که دقیقا 20 اسفند یه همچین موقعیتی برای من و خونوادم پیش اومده بود. اون موقع شوهرم که از هیچی نمیگذره چند شب با من دعوا کرد و بهم گفت که بدبخت شده که با من ازدواج کرده!!! چندوقت باید کنایه هاشو تحمل میکردم. چند شب با گریه خوابیدم. خیلی روزای بدی بود. چهارشنبه سوری و عیدم رو واسه اون موضوع خراب کرد.
اون شب من چیزی نگفتم و اون هی دلیل اورد که عزیزم من نمیدونستم. فرداش بهم گفت که تو نمیخوای چیزی بگی؟ گفتم (در حالیکه از ترس میلرزیدم) تو بودی باور میکردی که من نمیدونستم؟ گفت نه. گفتم پس الان درسته که من هرچی بدو بیراه بلدم به تو و بقیه بگم(گفتم بقیه!!! حتی جرات نکردم بگم خونوادت)
شوهرم که متوجه شده بود دعوای ماه پیش رو میگم گفت همه چیو بهم ربط نده.
گفتم فقط منظورم اینه که بفهمی گاهی همچین اتفاقهایی می افته. گاهی همه چیز دست ما نیست.
گفت اگه تو چند بار اینطوری رفتار کنی منم یاد میگیرم
البته عمرا اگه یاد بگیره و بهونه گیریو بذاره کنار.
دوست داشتم یه دعوای درست باهاش بکنم که اعصابش بریزه بهم تا بفهمه من چی میکشم اما من دعوا تو ذات من نیست. من واسه صلح آفریده شدم و این خصوصیتیه که اونا ازش کمال استفاده رو میکنن
من حساسیتم روی حرفا و کارای شوهر رو کم کردم و فقط پیش خودم میگم اصلا مهم نیست.
مشغول امتحاناتمو همین باعث میشه تمرکزم رو از دست بدم








و همین باعث میشه تمرکزم رو از دست بدم

علاقه مندی ها (Bookmarks)