سلام بارانی62. به تالار همدردی خوش آمدی عزیزم.
بنده این کار شما رو تأیید نمیکنم.
ببخشید عزیزم ولی اگر واقعا به خدا اعتقاد داری صحبت کردن یک خانم متأهل با نامحرم اون هم نامحرمی که روزی عاشقش بودی خیانت محسوب میشه.
اگر اینو گفتم تصور نکنید من نفسم از جای گرم بلند میشه بنده یک سال آخر ارشدم عاشق مردی بودم که از همه نظر از شوهرم سرتر بود (الان هم که اینو دارم میگن از خودم متنفرم) از نظر تحصیلات هیئت علمی بود از نظر ظاهر و وضعیت مالی و سطح خانواده خیلی خیلی بالاتر بود. اما از روز اول مطرح کرده بود که من با خوردن مشروب مشکل دارم یا نه؟ من هم جواب داده بودم شما بگید حتی یک قطره!!!! در جلسه اول قبول کرد ولی با اجازه خانوادم یک مدت مراحل آشنایی رو گذروندیم بعد از این مدت وقتی دیدم مدام داره به شوخی میگه مگه یه استکان مشروب چه بلایی میتونه سر آدم بیاره؟! من وقتی برگشتم خوابگاهم سعی کردم رو حرفش فکر کنم که شوخی بود یا جدی. چون اون زمان روی بچگی بهش علاقه مند بودم البته فکر کنم بیشتر موقعیتش رو دوست داشتم تا خودش رو!!! بعدش بهش اسمس دادم که دارید جدی صحبت میکنید در مورد خوردن مشروب یا شوخی؟ اسمس داد که بیشتر در موردش حرف میزنیم. منم که فهمیدم تا حالا سر کار بودم و بحثش جدیه فوری اسمس دادم که دقیقا یادم نیست ولی بهش گفتم پس دیگه هیچ تفاهمی نداریم و اون در کمال گستاخی گفت باشه و دیگه اسمس نداد.
2ماه بعد خواهرشوهرم که هم اتاقی خوابگاهم بود و از جریان خبر داشت برای برادرش اومد خواستگاری و فوری همه چیز تموم شد. شاید به خاطر رنج اون چند ماه عجله کردم اما خیلی وقتا احساس میکنم عاشق شوهرم هستم. با اینکه خانوادش خیلی اذیتم میکنند اما هیچوقت به فکر اون آدم نمیفتم.
یک مورد مشابه و اصلی که هدف اصلی من از تعریف سرگذشتم بود اینکه 4ماه بعد از آخرین اسمس باشه اون آقا، و یک ماه بعد از عقدم با شوهرم، در شب قدر بهم اسمس داد که حلالم کنید. اون لحظه تنها. تنها. تنها فکری که به ذهنم رسید این بود که اگه الان شوهرم که الان اون طرف مسجد تو قسمت مردونه نشسته و داره دعای صدبند مبخونه و اعمال شب قدرو به جا میاره بفهمه همون آدمی که ازش متنفره(شوهرم قضیه اون آدم رو کامل میدونست) این طرف مسجد تو قسمت خانوما به زنش اسمس حلالم کنید داده چقدر ناراحت میشه. و از ایونجا که من همه چیزو به شوهرم میگم سریع به اون آقا اسمس دادم:
"آقای ... بنده متأهل هستم. چنانچه بار دیگر مزاحم بنده بشوید، از طریق همسرم اقدام خواهم کرد!!!"
اون هم اسمس داد که بنده فقط خواستم حلالم کنید. تبریک میگویم.خوشبخت باشید.
من هم دیگه هیچ جوابی ندادم.
بعدش هم به شوهرم گفتم و اسمس ها رو نشونش دادم. هرچند تا یک روز ازم دلخور بود و میگفت باید برم گردنشو بشکونم (دقت کنید اگر من صمیمانه جواب میدادم حتما گردن من رو میشکست!) ولی من بهش گفتم.
در مورد شما:
1- اولا شوهر شما از این مرد سر تره. شما دارید به زندگیتون با خوبی و خوشی ادامه میدید اما اون جدا شد. پس اصلا مورد مناسبی نبوده. (به قول خودتون تریاک میکشیده و شکاک بوده و ...)
2- دوما از شما خانم خوب و مومن و متدین بعید بود که بعد از نماز با یک نامحرم که روزی عاشقش بودید صحبت کنید. به نظر من اصلا نباید جوابش رو میدادید.
3- از دوستان کمک بخواه به جای اینکه به فکر خاطراتتون با این مرد گستاخ باشی، در فکر چاهره باش که اگر خدایی ناکرده شوهرتان از قضیه صحبت شما بویی ببره چه بلایی سر این زندگیتان میاد؟؟؟البته اگر مثل شوهر من نباشه که مهم نیست ولی تا آنجایی که من میدونم مردهای ایرانی اصلا و ابدا تحملشو ندارن. مخصوصا اگر این آقا قصد باجگیری و به هم زدن زندگیتون رو داشته باشه.
4- زندگیتون رو د دستی بچسبید. شوهر خوب پیدا نمیشه. بیاید یه جستجویی توی سرگذشت بچه ها بکنید. شما هیچ مشکلی نداری عزیزم.
فقط فکر این مرد نامحرم رو از ذهنت بیرون کن و توبه کن. و از خدا بخواه دیگه گاه و بیگاه هوس حرف زدن و درد و دل کردن با شما به سرش نزنه.
موفق باشی گلم![]()









علاقه مندی ها (Bookmarks)