شما ده سال در اوج جوانی و نیازجنسی و ...، در کنار همسر بیمارتون زندگی کردید،
این ده سال تحمل و فشار باعث شده که خسته بشید و خیلی چیزها را فراموش کنید.
مثلا یادتون بره که چی شد که تصمیم به موندن گرفتید
مطمئن باشید براتون مزایایی داشته که موندید.
از طلاق می ترسیدید.
از تنها گذاشتن پسرتون یا از دست دادنش می ترسیدید.
از تنها شدن خودتون می ترسیدید.
از مزایای اجتماعی یا مالی زندگی با همسرتون برخوردار می شدید و ....
خیلی دلایل دیگه که ممکنه من ندونم یا ممکنه به اشتباه در بالا آورده باشم.
اما هیچ کس بی دلیل که نمی مونه. خواستید و براتون فایده داشته که موندید.
حتی الان هم از جدایی می ترسید،
خودتون تاپیک زدید چطور جدا بشم، اما در همه پستها تاکید می کنید که جدا نمی شم.
بعد می گردید برای خودتون دلیل پیدا می کنید، پسرم، شهرمون، ...
تو شهری که زنها یواشکی می رن رستوران و مغازه رفتن و پارک رفتن راحت نیست،
شما می ری دوبی عشق دنیا را می کنی ( که توی هر مغازه اش دو تا ایرانی می بینی!)
منظورم این نیست دروغ می گین،
منظورم اینه که ترسها در درون خودته. اینها بهانه است.
زندگی کردن در شرایطی که شما دارید، با عشق و علاقه امکان پذیره.
اگر عشق نباشه، خیلی سخت می شه.
اگر از روی ترس و اجبار باشه خیلی خسته کننده است.
یا واقعا و از ته دل بمون، نه به خاطر ترسهات.
یا جراتمندانه و مردانه جدا شو.
اگر می خواهید برای صلح جهانی کاری انجام دهید به خانه خود بروید و به خانواده تان عشق بورزید .
مادر ترزا
علاقه مندی ها (Bookmarks)