به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 3 , از مجموع 3

Threaded View

  1. #1
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    شنبه 14 تیر 93 [ 03:35]
    تاریخ عضویت
    1393-4-14
    نوشته ها
    1
    امتیاز
    4
    سطح
    1
    Points: 4, Level: 1
    Level completed: 7%, Points required for next Level: 46
    Overall activity: 0%
    تشکرها
    0

    تشکرشده 0 در 0 پست

    Rep Power
    0
    Array

    Gadid از زندگي خسته شدم

    17 ساله ازدواج كردم
    حاصل ازدواجم 1 پسر 13 ساله و 1 دختر 8 ساله هست
    فصل اول زندگي مشتركم
    در دوران دانشجويي با همسرم آشنا شدم و بي نهايت به هم علاقه مند بوديم
    بعد از دانشگاه و 2 سال عقد بستگي به خدمت سربازي رفت و از هم فاصله گرفتيم
    در اين مدت به خانواده اش سر مي زدم
    و از همان ابتدا به پدر و مادر و خواهر و برادرانش (مامان ، بابا ، داداش و آبجي ) گفتم تا شايد به آنها نزديكتر شوم . مادرش مرتب تذكر ميداد كه نكنه بچم كه از سربازي مياد گريه كني و ناراحتش كني و . . .
    هر وقت از سربازي مي آمد با او تماس مي گرفتم و ميخواستم تا با هم بيرون برويم ولي او تحت تاثير حرف خانواده اش داشت عوض مي شد و مرتب بهانه مي گرفت ( چرا زنگ زدي ، چرا مي گي بيام دنبالت بريم بيرون ، خانواده ام دوست ندارن ، ميگن زن ذليلي و . . . )
    در دوران عقد مشغول به كار معلمي به صورت حق التدريس شدم و سرگرم بودم
    و او در مورد دوستي ها و رابطه هايي كه با چند نفر داشت برايم صحبت كرد و من كاملا نسبت به او بي اعتماد شدم و از آنجايي كه به او علاقه داشتم از ترس اينكه از دستش بدهم نسبت به او حساسيت نشان مي دادم كه البته او هم نسبت به من همينطور بود
    نگاهش به زن هاي ديگر آزارم ميداد و او مرا درك نمي كرد و اين تنها مشكلمان و بزرگترين مشكلمان بود .
    ولي شديدا بهم علاقه مند بوديم جوري كه همه متوجه ميشدن
    حدود سه سال و نيم بود كه عقد بسته بوديم و بعد فصل دوم زندگيم آغاز شد و ما به سر زندگي خودمان رفتيم
    فصل دوم زندگيم
    با بارداري سر پسر اولم آغاز شد
    مستاجر بوديم و حدودا 7 ماهم بود كه به دليل نشنيده گرفتن حرفم به او پرخاش كردم و او جلوي مادرم به من سيلي زد و از آن روز به بعد هرزگاهي به من برمي گشت و دست بزن پيدا كرده بود در عين حال يكديگر را دوست داشتيم . و زندگيمان همينطور با فراز و نشيب هاي خودش 4 سال گذشت و فصل سوم زندگيم با بارداري سر دخترم آغاز شد .
    فصل سوم زندگيم
    ویرایش توسط toty : شنبه 14 تیر 93 در ساعت 03:35


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 19:57 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.