بازم سلام.
بازم داستان خودارضایی و یادآوری خاطرات.
نمیدونم روزه است یانه. اصلا به من چه باشه یا نباشه.
دیگه نمی خوام باشم. کم آوردم. خاطرات گذشته بیشتر عذابم میده تا موقعیت الانم.
به هرچی می خواست رسید. درسش. کارش. ارتقای پست. دخترش. الان هم مادرش رو آوردم اینجا که باهامون باشه. (پیره و به مراقبت نیاز داره)
من چی؟؟؟ سهم من بی احترامی. بی محلی.
چقدر ذهنم اشفته است. مطمئنم تا فردا یادم میره ولی باید قوی باشم. بخاطر دخترم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)