دوستان گرامی وقت بخیر
اومدم که نتیجه رو اعلام کنم.
هیچ عجله نکردم و همه چیز رو به پدر و مادرم عزیزم سپردم. اونا هم تحقیقات لازم رو کردن و دختر خانوم رو دیدن و پسندیدن.
بابا و مامانم خیلی هم خوشحال شدن و به یکی از آشناها سپردن که قرار و مدار خواستگاری رو بذارن و انشا... به امید خدا بریم خواستگاری.
هم خوشحالم هم استرس دارم.
بیشترین نگرانیم از دخالتهای بیجای فامیل هستش. ی زن دایی دارم که توی همچی سرک میکشه و دخالت میکنه و کار رو خراب میکنه.همش میخواد حرف اون باشه. تا حالا چند بار بین اطرافیان اختلاف انداخته. حتی وقتی پسرش با ی دختر دیگه غیر از دختری که خودش میگفت ازدواج کرد باعث جداییشون شد.
همین زن داییم چند روز پیش اومده بود و بهم میگفت چرا زن نمیگیری و اینکه ی دختر خوب واست پیدا کردم و ازین حرفا. منم هیچی نگفتم.
خیلی ازش میترسم اما بهش روو نمیدم. ولی دوس ندارم پشت سر کسی که میخوام باهاش ازدواج کنم حرف در بیاره.
چند تا سوتی بزرگ ازش دارم که میدونم میتونم بترسونمش و روشو کم کنم اما این روش رو کار درستی نمیدونم، چون من مثل اون نیستم.
در مورد همین مسئله با مامانم صحبت کردم و مامانم گفت به هیچی کار نداشته باش و بذارش دست خدا. اما واقعیتش من تحمل حرفای زن دایی رو ندارم.
میترسم خونوادم و بقیه رو نسبت به این خانوم بدبین بکنه. تنها ترس و بدبختیم همین زن داییمه. نمیدونم چیکار کنم.
الانم بغض کردم و دارم میترکم. هنوز هیچی نشده دارن دخالت میکنن. به فکرم رسیده بیخیال ازدواج بشم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)