سلام عزیزم آرام جان من تاپیکاتو دنبال میکنم بهت تبریک میگم راستی چه جوری نام کاربریتو عوض کردی منم نتونستم عوض کنم. اینکه مادرشوهرت خیلی هواسش به پسرشه عادیه فکرمیکنند بچشونو غذا نمیدی آره بچشون شوهرشما برا اونا همون پسر بچه کوچولوی بچگیاشه و نذاشتن بزرگ بشه و قبول نکردن که اون الان مرد یه زندگیه دقیقا مادرشوهرمنم همین اخلاقا رو داره هروقت خونش میریم یا میاد خونمون یا جایی میبینیم همدیگه رو میگه وای بچم چه رنگ و حالی داره مادرهیچی نمیخوری میوه بخور یه کم رنگ و رو بیاد توصورتت درصورتی که شوهرم خوراکش خوبه هر روزم باید یه پارچ آبمیوه بخوره یعنی اگه یه روز براش آبمیوه نگیرم فرداش که براش بگیرم غرمیتار میکنه من مرد میخام که پشتم باشه ولی اونا ذهنیتمو خراب میکنن که این مسایلم حل شد عزیزم اول که خودت باید به همسرت اعتمادبنفس بدی الکی هم نباشه که خودش حس کنه داری هندونه زیربغلش میدی بعدم نگو نمیتونه بهش اعتماد داشته باش ازته دل اعتماد کن چهاربار که خرابب کرد یاد میگیره و توانا میشه بعدم به اونا یعنی خانوادش بفهمون که دیگه بچه نیست و مرد شماست قرارنیست با دعوا بهشون بفهمونی باشوخی و خنده سربسرشون بذار باهاشون شوخی کن صمیمی شو حرفتم بهشون بزن من توخانواده شوهرم معروفم همه میشناسنم به خودمم میگن خوبه که هیچ حرفی رو تو دلت نمیذاری و میگی. ناامید نباش اگر روز اول شوهرمنو میدیدی اونوقت میفهمیدی منفعل یعنی چی به زبون خودمونی شدیدا بچه ننه بود و ناتوان ولی الان زمین تا آسمون فرق کرده مادرشوهرمن روزی 5بار حداقل زنگ میزد از صبح که از خواب بیدار میکرد شوهرمو تا شب که میفرستادش تو رختخواب همش داشت میگفت این کاروبکن اون کار رو نکن اما حالا هفته ای یکی دوبار زنگش میزنه فقط احوالپرسی ولی خدایی وقتی به مشکل برمیخوریم هوامونو داره ولی قبلا فقط توقع داشت و دخالت نابجا. عزیزم باصبوری و کارکردن رو خودتون همه چیز حل میشه نگران نباش








علاقه مندی ها (Bookmarks)