نمیدونم چی بگم بتونم آرومت کنم ...
تنهایی خیلی سخته
بار ها و بارها تو دوران مجردی همچین حسی رو داشتم... الان که اینارو خوندم دوباره اون حس رو واسم تداعی کرد...
نمیدونم حگمت خدا چیه .. واقعا نمیدونم
حالا معلوم نیست کی وکجا این اتفاق شیرین واسه شما میوفته... نمیدونم چی بگم و چیکار کنم حالت بهتر بشه.. فقط میخواستم دردودل کنم
فقط اینو میدونم که خدا برای بنده هاش اصلا بد نمیخاد و مطمئنم که اگه تا الان مجردی ( که به نظر من خیلی عادی و اصلا مشکل خیلی خیلی بزرک به خودی خود محسوب نمیشه و فقظ ازین لحاظ که احساس تنهایی و نیاز به همدم داری اذیتت میکنه) حتما خیری درش هست..
در ضمن اون آقا اگه میخاست میومد دیگه و لازم به تعارف و صحبت کردن نبود که ( این که میگم اگه میخاست منظورم این نیست که مشکل و ایراد از شما و شرایطتون باشه ایشون جنم و جرات خاستکاری و ازذواح رو نداشت) واین که یه آقای تو سن و سال ایشون بعد این همه اشنا شدن و با هم بودن نفهمه تازه میخاد چیکار کنه آخه عزیزم به چه درد زندگی میخوره ( شما یا مناسبش هستی با نیستی دیگه -- ایشون تا کی دیگه باید تصمیم بگیره ؟پس این اقا به درد خانوم مستقل و عاقلی مثل شما نمیخوره .. پس دیگه اذیتت نکن و نذار تنهایی و احساس نیاز ایشون رو تو ذهن شما بزرگ کنه که نتونی خاطراتش رو فراموش کنی و با این وضعیت ندیدن و نبودنش کنار بیای.
من دوستای زیادی دارم که همشون همسن و سال خودم هستن و مجرد. انقدر روحیه خوب و شادی دارن که نگو... من که میگم شاد بودن و روحیه خوب داشتن اصلا به مجرد و متاهل بودن ربطی نداره... مگه نه ؟ باید باور هامون رو عوض کنیم... و به زندگی از یه جهت دیگه نکاه کنیم.









علاقه مندی ها (Bookmarks)