سلام
یه مشکلی برام پیش اومده که خیلی گرفتار شدم واوضاع خیلی بهم ریخته خواهش میکنم کمکم کنید
دیشب مادرم سرکار بود در واقع شیفت شب تا صبح .... من ساعت 11 با دوستام رفتم بیرون ساعت 1.30شب بود که دیدم دارن از خونمون بهم زنگ زدن مامانم بوود!!!!!!!!!!!!!بعد دیدم دادو بیداد یه طوری که برق از کلم پرید داشتم از ترس سکته میزدم نمیدونید چه حالی داشتم میدونم اشتباه کردم این موقع شب بیرون رفتم اما لطفا سرزنشم نکنید .... دیشب از ترسم نرفتم خونه خودمون که ای کاش میرفتم رفتم خونه خالم اینا وااااای نمیدونید چه افتضاحی شد خاله هام انقدر دعوااام کردن از اونجایی هم که قضیه خواستگارم رو میدونستن ربطش دادن به اون و گفتن دیگه حق نداری اسم کسی رو بیاری گوشیمم ازم گرفتن و هر چی از دهنشون دراومد بهم گفتن امروزم زنگ میزنن مامانمو پر میکنن من الان سرکارم نمیدونم بعداز ظهر چطوری برم خونه میترسم ... تورو خدا کمکم کنید![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)