بابا و مامانم هم گفتن سنش کمه ولی تصمیم نهایی رو بعهده خودم گذاشتن. به نظرم این دلیل نمیشه که نتونم باهاش زندگی کنم.
چند جلسه ای که باهاش حرف زدم(بیشتر سوالها رو از همین سایت و سایتهای دیگه درآوردم) اکثر جوابهاش عاقلانه و همون چیزی بود که توقعش رو داشتم.
یکی از چیزای جالبی که ازش شنیدم این بود که عادت زیادی به صدقه دادن داره.حتی وقتی پولش هم کم باشه صدقه میده. خودم هم چند سال قبل صدقه میدادم ولی ی مدت بود که اینکارو نمیکردم. از روزی که این حرفو ازش شنیدم هر روز صدقه میدم و ی جور آرامش روحی روانی پیدا کردم.

خیلی فکر کردم. هنوز باهاش خیلی صمیمی نشدم و رابطه احساسی آنچنانی باهاش برقرار نکردم. اما عقلم میگه غیر از مقوله سن و سال، همه چیزش به من میخوره و میتونم باهاش سر و سامون بگیرم. مطمئنم میتونم با ی کم اراده و مدیریت خوب، زندگی خوبی داشته باشم.

و در نهایت تصمیمم رو گرفتم. باهاش ازدواج میکنم. توی کارم مصمم هستم. چرا که من از بچگی یاد گرفتم که وقتی ی چیز خوب رو بدست بیارم هیچوقت از دستش ندم.