واقعا نمی دونم از این همه لطف شما چطور تشکر کنم. فکر می کردم اصلا درد دل کردن بلد نباشم (و البته بلدم نیستم) اما شما خیلی خوب تونستید با همین چند خط نوشته من همدلی و همدردی کنید.
سپیده تاریک عزیز، می دونم همسرم در شرایط خیلی بدی قرار داره و این باعث شده همه چیز رو (حتی من رو) سیاه ببینه. البته قبل از بارداری من و قبل از اینکه معلوم بشه قراردادش رو باهاش تمدید نمی کنند هم اوضاع کمی ملایمتر بود چون همسرم ادم کمالگراییه و به راحتی از هیچ چیز راضی نمیشه. من الان فرزند دومم رو باردار هستم و برای فرزند اولم خیلی مطالعه کردم (نزدیک دو سال ) و حتی هنوزم مدام در حال مطالعه برای تربیتش هستم. فکر می کنم شما درست می گید باید این اوضاع رو به زمان بسپارم. زمان حلال مشکلاته، حداقل در شرایط کنونیم بهتره هیچ تصمیمی نگیرم.
خیال تو عزیز، بله در زمانی که مردها عصبانین بهتره حرفهای بدشون رو از یک گوش بشنوی از یک گوش دیگه در کنی. تنها راه حل همینه و بعدم اگر توان روحی داشتی باهاشون همدلی کنی. راستش همسرم با دلایل خودش ازم خواسته با هیچ کس در مورد این فرزند دوم صحبت نکنم و هیچ کس نمی دونه من باردارم حتی خانواده و دوستانم بنابراین از کسی نمی تونم کمک بگیرم ، خانواده من هم 17000 کیلومتر ازم فاصله دارند 
آقای خاله قزی گرامی ممنون از اینکه با من همدلی کردید امیدوارم خدا بهتون یک پسر سالم و صالح عطا کنه. من هنوز نمی دونم این دومی دختره یا پسر ولی هر چی باشه فقط دعا می کنم سالم به دنیا بیاد.
آرام دل عزیز ببخش که ناراحتت کردم . این حالات من الان طبیعیه خودت هم باردار بودی می دونی ادم حساس میشه. امیدوارم به خیر و سلامت این دوران بگذره. منم برات دعا می کنم زندگیت پر از خوشی و شادی و سلامتی باشه.
مینوش عزیزم، آخه این فکر و این راه حل در زمان گذشته در ذهن من بود و من به این نتیجه رسیده بودم اما به خاطر دخترمون و به خاطر اینکه فکر می کردم همسرم بر خلاف زبونش در دلش از زندگیمون راضیه ادامه دادم و سعی کردم خیلی تغییرات در زندگیم به وجود بیارم ولی الان زبان و رفتارهای همسرم برام مهم شده. درسته باید از جاهای دیگه شارژ بگیرم اما قبلا ها از خانوادم شارژ می شدم که اونها هم از من خیلی ناراحتن به حدی که حتی دیگه باهام تماس نمی گیرن و .... البته همینکه اینجا تاپیک زدم فکر می کنم خیلی بهترم.
صبای عزیزم ، یکی از دلایل اصلی این به هم ریحتگی من مشکل جسمیم هست که باعث شده هر لحظه نگران سقط شدن بچه باشم. اما الان حالم از نظر روحی بهتره چون پیش خودم فکر کردم اگر خدا بخواد موجودی به دنیا بیاد ، به دنیا میاد و این نگرانی من مثال نگرانی دایه مهربونتر از مادره. من باید قوی باشم، باید چون قراره مادر دو تا بچه باشم. امیدوارم خدا کمکم کنه.
نیلوفر مرداب عزیز ببخشید که خاطرات بدی رو براتون یادآروی کردم. ممنون که از تجربت برام نوشتی. منم مثل شما افسردگی بعد ( و قبل ) از زایمان رو تجربه کردم . تنها کسی که می تونهه به ما کمک کنه بعد از خدا خودمونیم.
آقای پارسای گرامی ممنون. بله ممنون از همدردی و دلجوییتون. مثال پرندتون خیلی جالب بود. تا حال اینطور بهش فکر نکرده بودم. من و همسرم با توافق هم اقدام کردیم. الان که شرایط خوبی ندارم تنهاسعی می کنم در برابر همسرم سکوت کنم و البته گاهی دلجویی. همسر من با عذر خواهی و این قبیل صحبتها اروم نمیشه همسرم به تازگی حرف از بن بست در زندگی من و خودش می زنه. البته دارم سعی می کنم فعلا بی خیال باشم تا بعدا در موردش فکر کنم. من و همسرم اختلافات عمیق و بنیادی داریم اما تا حالا با وصله پینه این زندگی رو جمعش کردیم. امیدوارم زندگیمون به سمت بهبود بره.
باز هم از همتون ممنونم. و ممنون که برای یک درددل هم لایک می زنید :)
هر آنچه را برای خود می پسندی برای دیگران هم بپسند
و هر آنچه را برای خود نمی پسندی برای دیگران هم نپسند
ویرایش توسط deljoo_deltang : پنجشنبه 06 شهریور 93 در ساعت 20:19
علاقه مندی ها (Bookmarks)