ناخن هايم
خراش مي انداخت
روي لطيف ترين احساس
يك زخم كهنه دهان مي گشود
و تمام من درد مي شد
چقدر براي زخمهايم مرحم مي گذاري
من
تمامم معجزه مي خواهد
شايد قاصدكي كه در چشمهايت مي رقصد
مرا به ديدن بهاري دوباره وادار سازد
اما پوچ است
نمي دانم كدام بهار
مرا از تمام فصول خواهد گرفت
بعد از آن
شايد
معجزه اي
زنده نگهداردم
در ياد تو ...







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)