چند روزی مامانم اومد برامون غذا درست کنه خوب امکانات خونمون فراهم نبود اونم به شوهرم گفت شوهرم گفت برو اونجا ولی بعدش به گوشه قباش برخورد!
بچه هم که از روز اول حاملگی به من گفته بود ازش میگیرم منم منم سعی کردم بهش وابسته نشدم
کار یه چیزی نیست که همیشه پیدا بشه بعدش هم خودش اول مخالفتی نداشت بعد بخاطر حرف مامانش مخالف شد بعد قرار بود برگردیم شهرمون قبل از اینجا هم بانک شهر ایتخدام داشت گفت شهر خودمون بزن البته قبول نشدم ولی پس دوری و اینجور چیزها بهونه بود
از شهرستان انتقالی گرفته به تهران میتونست بیاد شهر خودمون خداییش انتقالی به تهران خیلی سخت تره
کار داشت حقوقش هم بد نبود ولی برای من نداشت من برای پوشک بچه گرفتار بودم
منم محبتی آنچنانی ازش ندیدم فقط میگم حیف وقتی میتونیم باهم خوشبخت باشیم چرا نباشیم به قول شما از روی خودخواهی خودم میخواهمشون
تمام سختی دنیا رو میشه با یک جمله تحمل کرد خدایا میدانم که میبینی!
علاقه مندی ها (Bookmarks)