
نوشته اصلی توسط
شیدا.
عزیزم،
دست کسی بازتره که دو ماهه عقد کرده، نه سه سال و نیم.
دست کسی بازتره که رابطه جنسی کامل با همسرش نداشته و جدایی و ازدواج مجددش راحت تره.
شما که الان فرقی با زن و شوهر کامل ندارید. اتفاقا الان جدا موندنتون دستت را بسته می کنه برای مدیریت زندگیت.
وقتی توی خونه خودت باشی، شوهرت می فهمه که خانمش خونه است باید بره خونه. شب باید سر زندگیش باشه، نه پای قلیون و بساط بازی با دوستاش و ....
می فهمه که دیگه ازدواج کرده و مسئول یک زندگیه.
باور کن تا حالا دلم به همین خوش بود.
ولی تو این چند وقت که مامانشینا نیستن و خونه تنها ست ترس ورم داشته.
اصصصصصصصصصلا یادش نمیاد یه زنگ بهم زنه.یه اس بده...
صبح و روز و شب با دوستاشه.
اگه بدونین چه کیفی میکنه.یه لحظه روهم نمیخواد از دست بده.
اونروز دیدم مغازه رو بسته رفته بالا والیبال ببینه با دوستاش!!! محال ممکن بود تا حالا این حرکت.
شیدا. ادمی که انقدر حریصه نسبت به دوستاش و خوشگذرونیش به نظرت طاقت مسیولیت پذیری داره؟؟
اگه واقع بین باشم میگم زندگی ما ازین چند حالت خارج نیست:
1.رابطه ش با دوستاش کم میشه(طع نمیشه) و تلافی شو افسرده بازیاش به من میرسه.همین بی محبتی ها.یه جوری که انگار من باعث و بانیشم.
2.من که تحمل اون وضغ شماره1 رو ندارم ولش میکنم بره با دوستاش ازینور منم که سرد میشم.
3.جای کمبود دوستاشو خونوادش میگیرن و وقتشو با اونا پر میکنه0ضمن اینکه دوستاش هنوزم هستن)
در هر صورت من یه درصدم نمیتونم احتمال بدم وقتشو با من و به خاطر زندگیمون پر کنه
- - - Updated - - -
ممنونم خاله ق زی و روزبه عزیز.
ولی مشکل ما به اون سادگی که شما فک میکنین هم نیست.
این روزا خیلی غصه میخورم.
خیلی فک میکنم.
چرا داره اینجوری میکنه؟!!
همیشه میدونستم حال نمیکنه وقتشو با من بگذرونه.ولی محض ابروداری اون انقدر بروز نمیداد.هرچند به اجبار ولی یه حرکتایی میکرد که زیاد ناراحتنشم.
چرا اینطوری شده؟؟ شب اول بهش فهموندم ناراحتم.ولی اصلا به روی خودش نیاورد.
الانم میرم پیشش سرسنگینم.ولی اصلا به روی خودش نمیاره.
دیشب گفت بیا اینجا رفتم.
دیدم یه بطری از تو یخچال ورداشت برد داد دوستش.
گفتم چی بود؟
خیلی شیک و یه جوری که یعنی به تو ربطی نداره: مشششروب
گفتم اینجا چیکار میکرد؟
گفت اورده بود بذارم یخچال سرد ش امشب میرن عروسی بخورن!!
همونجا فهمیدم امشب رفقا نبودن که یاد من افتاده.عروسی تشریف میبردن.
دیدم خیلی جالب همشون برا خودشون و اقامت یه ماهه شون لباس و وسایلم اوردن.
بعد یه تاپم اونجا بود اورد داد بهم اینو وردار ببر.
خواهرشم که انگار کلا قرار نیست پیش شوهرم باشم اصن .حتی خوراک باشگاه شوهرمم اماده کرده بود واسش تو ظرف داده بود بهش.
خیلی ناراحتم.
چیو میخواد بفهمونه بهم؟
چرا مثه غریبه ها رفتار میکنه؟
مثلا میخواد بفهمونه به خواهرم نزدیکترم تا تو؟
یا نمیخواد یوقت رایطه مون خوب شه که برم پیشش و دوستاش نشه بیان؟
مثلا نمیتونه برا اینکه ناراحت نباشم روزی یه ساعت به من بگه برم پیشش؟
حتی دیشبم که گفت برم اس داد دیر بیا.
گفتم چرا؟ گفت داریم قلیون میکشیم.
حتی دیشبم نمیخواست از دست بده...
نمیخوام بهش بخندم.
دلم نمیخواد برم و انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده.
میرم ولی حتی دلم نمیخواد باهاش حرف بزنم.
از جلو دوستاش که رد میشم اونام با تعجب و یه جوری نیگام میکنن: که تو دیگه چقد بی عرضه ای بابا
دلم میخواد دیگه نرم پیشش.مثه کاری که پاییزه گفت.رک بهش بگم ناراحتم و نمیام تا دلم خنک شه.اه
- - - Updated - - -
اها اینم بگم:
چند وقت پیش ازش خواستم دیگه دوستاشو نیاره.قبل ازین جریانا.یه ماه پیش تقریبا.
گفت نمیشه همینه که هست.
گفتم یا من یا دوستات.
گفت من زن نگرفتم که زندونی شم.تو چیکار داری به کار من.رفتیم سر خونه مون دیگه ازین برنامه ها نمیذارم.الانم اگه ناراحتی پاشو برو خونه تون.دیگه م کاری ب کارت ندارم.
من احمقم اشتباه کردمو نرفتم.
تا 3 صبح گریه کردم و التماس که باشه.هرکار میخوای بکن.فقط نذار بوش بیاد خونه ما.
گفت جای دیگه ای ندارم.همین حیاطه.پس زرنگ بازی در نیار.
منم خواستم ایده بدم/گفتم برین خون دوستات/مامانتینا رفتن مکه بیارشون بالا...
اونم بعد سه ساعت قبول کرد.
فک نمیکردم اینجوری شه.به این شدت
تقصیر خودمه شاید
يا راهي خواهم يافت
يا راهي خواهم ساخت
ویرایش توسط Somebody20 : چهارشنبه 26 شهریور 93 در ساعت 15:19
علاقه مندی ها (Bookmarks)