پسر عموم دبیرستانی بود. تازه کتاب های سال جدیدشو گرفته بود داشت جلد میگرفت. ما خونشون بودیم. زن عموم گفت مهنام، خطت قشنگه، تو کتاباش اسم و فامیلشو بنویس.
منم حواسم پرت بود، سرگرم صحبت بودم، تو همه کتاباش اسم و فامیل خودمو نوشتم.
زن عموم :|
پسر عموم : |
من :)))))))
![]()







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)