راستش اره به اخر خط رسیدم.واقعا دیگه نمیتونم ادامه بدم به خدا خیلی سخته..
مجردی نه ها..
با یه سری شرایط ساختن سته 6یا 7ساله دارم تحمل میکنم همیشه به خاطر یه سری امیدهایی نیرو میگرفتم وادامه میدادم ولی الان هر کاری میکنم نیرو جدیدی ندارم.باهرها توی این چند روز گریه کردم خلوت کردن از خدا طلب نیرو کردم اما نشده ....
همین الان با مادرم بحثم شد.بهش میگم سخت گیری منو تقصیر همه میزاری ولی از خودت بی خبری ...از حرفات از عکس العمل هات....
برگشته میگه بس کن این چند روز به حد کافی تنمو به لرزه انداختی...
مگه من چیکار کردم فقط گقتم جوابم بله هست
به خدا اگه حتی نه هم میگفتم همین جوری می گفت دیوانم کردی
به خدا دیگه نمی دونم چه بکنم...
می دونم راره زندگیم با دلخوشی شروع نشه ولی اخرش عادت به هم مشکل رو حل میکنه...
از خیلیا پرسیدم حتی از نزدیکترینام...اینکه هیچ کدوم روزای اول شوهراشونو دوست نداشتن ولی بعد چند ماه علاقه مندش شدن.
واسه همین همش میگم این زمستون فقط برام سخته زمستون بعدی همهچی خوب میشه.اینا امیدوارم میکنه.
مگه راه دیگه ای هم دارم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)