سلام به همگی
امروز خیلی حالم از دیروز بهتره
دیشب تلفنی با شوهرم صحبت کردم و بهش گفتم که خیلی اذیت میشیم اگه بخوای بری و البته اون هم موضع گرفت و گفت که زندگی مشترکه و باید سختی تحمل کنی و منم بهش گفتم مگه چند سال زندم که این همه سختی بکشم. خلاصه اینکه با ارامش حرفهامو بهش گفتم و گفتم دوست نندارم 8 سال بعد از ازدواجم تازه ببینم که اوضاعن از اولش هم بدتر شده
وقتی شب اومد خونه باهام صحبت میکرد ولی کاملا معلوم بود که دلخوره
بهش گفتن بیا صحبت کنبم که گفت نه و حوصله ندارم و ...
حالا نمیدونم دیگه میحواد چیکار کنه؟
یه سوال دارم ازتون، اگه شوهر من نره دانشگاه، به نظرم حتما بعدا تو دلش عقده میشه، به نظرتون من چبکار باید بکنم؟ اخه من تا حالا هم تو زندگی باهاش خیلی عذاب و سختی کشیدم و واقعا علاقم بهش داره به 0 میرسه و دیگه نمیخوام بیشتر از این عذاب بکشم
لطفا راهنماییم کنین
آسمان آبی اول از پاسخت ممنونم
ثانیا باید بگم من نه ادم مغروری هستم و نه به دکترام پز میدم و نه به قیافه و میدونم همه اینا لطف خدا به من بوده همین و میتونه همشو ازم بگیره.
طوریکه هیچ جا نمیگم مدرکم چیه و از کجاست. همیشه هم اگه مجبور بشم بگم میگم لیسانس دارم. اولش هم با شوهرم ازدواج کردم دنبال این چیزها نبودم و میگفتم با تلاش همه چیز بدست میاریم. اما دیدم که نمیشه
من به خاطر مدرک دکترام نمیخوام زندگی خوب داشته باشم ولی اصول زندگی اینه که کسی که بیشتر تلاش کرده باید نتایج تلاشش رو ببینه، پس منی که این همه تلاش کردم و به جای خوش گذرونی و وقت گذرونی در جهت علم گام برداشتم بالاخره یه فرقی باید داشته باشم به خاطر تلاشم نه مدرکم
مثل اینه که یه قهرمان ورزشی انتظار یه زندگی معمولی رو داشته باشه و بگه من مثلا بهتر از فلانی هستم و شما بهش بگی نخیر تو مثل بقیه ای
به نظرم بین کسی که شب و روز داره تلاش میکنه خیلی فرق هشت با بقیه و باید انتظاراتش هم فرق داشته باشه. گرچه من کمترین انتظارتی که یه دحتر هم میتونه داشته باشه نباید داشته باشم چون شوهرم متهم میکنه منو به زیاده خواهی. دیگه ازش خسته شدم و دارم کم میارم.
به هر حال ممنونم از نظری که برام گذاشتی








علاقه مندی ها (Bookmarks)