f-z عزيزم مرصي از راهنماييت.عزيزم درست ميگي.ولي به خدا همسرم از دادگاه رفتن ترسي نداره.5 ماه پيش هم همين کار رو داشت ميکرد.بهم ميگفت با وکيل هم صحبت کردم.ولي راستشو بخواين حس کردم که بخاطر مهريه ترسيد.ولي از طرفي هم ميدونست يه زني داره که اهل مهريه اجرا گذاشتنو اين حرفا نيست.ميدونين چون دوسش داشتم نميتونستم اين کارو بکنم. از طرفي هم چون خانواده اش خيلي خوب بودن و پشتم بودن براي گرفتن حقم هم ازشون خجالت ميکشيدم.باورتون نميشه حتي اون موقع اونقدر احساس گناه ميکردم که حتي اين مهريه رو هم حق خودم نميدونستم.چقدر احمق بودم من.واقعا احمق بودم.چقدر خوب شد که توي اون شرايط روحي که من داشتم از هم جدا نشديم.چون مطمئنا من کل مهريمو ميبخشيدم.يادمه اون موقع همسرم بهم گفت دادگاه رفتن مشکلي نداره.ميرم.ولي من که از خودم چيزي ندارم خودت ميدوني(اين خونه اي که الان توش زندگي ميکنيم ديگه اون موقع خونه خودش نبود شده بود خونه باباش!)خيلي بتونم ماهي يک سکه بهت ميدم حالا اين چه کاريه که خودمونو دو سال الاف دادگاه کنيم.ميريم توافقي طلاق ميگيريم و همون کاري که قراره از طريق دادگاه انجام بشه و يه مدت طولاني طول بکشه ازطريق طلاق توافقي انجام ميديم و من کتبا توي همون محضر مينويسم که ماهي يک سکه رو بهت ميدم.و من احمق هم داشتم قبول ميکردم.شايد کار خدا بود که تا الان از هم جدا نشديم و من يه کم به خودم اومدم و احساساتو گذاشتم کنار.من اگه همينجوري از زندگيش ميومدم بيرون فقط من ضرر ميکردم و در حقم اجحاف ميشد.سال بعدش نه دو سال بعدش اين خونه بنام آقا ميشد و من ميموندمو بدبختيهام.البته همين الانم که دارم اين حرفا رو ميزنم فکر نکنين دختري شدم که جرات دادگاه رفتنو مهريه اجرا گذاشتن پيدا کردم.نميدونم چون دوسش دارم نميتونم اين کارهارو انجام بدم.به خدا به اين چيزا فکر نميکنم فقط به ساختن زندگيم فکر ميکنم.
الان هم ميگه من بدليل تعهد اخلاقي که بهت دارم نميرم دادگاه.ديگه اصراري به طلاق ندارم.ولي اگه طلاق از هم نگيريم همينجوري بايد يه زندگيمون ادامه بديم.ولي آخه تا کي.مگه من آدم نيستم.مگه من احساس ندارم.حس ميکنم ميخواد منو به جائي برسونه که خودم بگم بابا غلط کردم بريم طلاق بگيريم.اون موقع ديگه عذاب وجدان هم نداره که من طلاقش دادم.پيش خودش و بقيه ميگه خودش طلاق خواست.
f-z عزيز گفته بودي سيستمو عوض کن.براش يه هفته غذا نپز.به خونه نرس و ....عزيزم متاسفانه همسرم به اين مسائل نقطه ضعف نشون نميده.از اين کارها زياد کردم.الان يه هفته است که آشپزخونمون تعطيله.ميدوني اهل غذا نيست.باشه ميخوره نباشه هم چيزي نميگه لباسش اتو شده باشه که هيچي نباشه خودش اتو ميکنه.اگه خونه تميز نباشه براش مهم نيست.يادمه يه روز 10روز خونه رو تميز نکردم.ديگه خودم داشت حالم بهم ميخورد.اصلا نميتونم بي نظمي رو تحمل کنم.اصلا براي اون مهم نبود.واقعا اينجور چيزا براش مهم نيست.از نظر سکس هم که هيچوقت نقطه ضعف نشون نداده.ما 5 ماه با هم هيچ ارتباطي نداشتيم.براي يه مرد فکر کنم خيلي سخت باشه.ولي اون تحمل کرد.دير هم بيام خونه هيچي ازم نميپرسه.حالا شايد توي دلش عصباني هم شده باشه ولي من که چيز متوجه نميشم.البته ديراومدن من نهايتش ساعت 8 بوده.اونم بخاطر کلاس زبان که اون هم ميدونسته من کلاسم.يعني ميخوام بگم يه وقتايي حس ميکنم اين آدم انگار هيچ نقطه ضعفي نداره.