دوستای گلم نظرای همه رو خوندم ممنون از راهنمایی هاتون......
خواستگارم ظاهرا که آدم بدی نبود..فقط متاسفانه بازم اختلاف سن داشتیم اونم معکوس..که خانوادش گفتن مشکلی نیست ولی به خاطر تجربه تلخ قبلی نگرانم..به ظاهر که آدم موجهی میومد واون فامیلمون هم که ایشون رو معرفی کرده بود خانوادش رو تایید میکرد..نمیدونم چی پیش بیاد ولی راستش از بس تا مرحله اخرم رفتیم و نشده سعی میکنم زیاد دلم و خوش نکنم...که نشد نخوره تو ذوقمبرام دعا کنید دوستان توهمین روز عید به حق حضرت علی.............
اونجا که گفتم یه دفعه حالم بد میشه... به خداخودمم نمیدونم چرا.. شاید چون قبلش گفته بودم اگه اینجا حالم بد بشه هیچ کدوم از خانوادم پیشم نیستن و چیکار کنم با اون حالم چطوری برم خونه یدفعه ای حالم بد شد.. به خدا خودمم نمیدونم یدفعه ای چه مرگمم میشه..........نمیدونم..........تا حالا 3بار همینطوری پیش 3نفرضایع شدم انگار همیشه همینه..این آقا هم چیزی نگفت..همش میگفت اتفاقه مریضیه ممکنه برا همه پیش بیاد ولی من داشتم می مردم از خودم متنفر بودم وگریه میکردم و تو دلم باخودم دعوا میکردم که چرااا همیشه اینطوری میشم..چرا انقدر بی دست پا هستم..چرا همش حالم بد میشه... چرا اینطوریم................. حتی وقتی اومدم خونه خانوادم ازم پرسیدن چی شد.؟؟ وقتی بهشون گفتم حالم بد شد.. خواهرم خندید و گفت ماگفتیم الان دنیا حالش بهم میخوره همونجااااااااااااااآرزوم شده مث دخترای مردم بتونم یکم عاقل باشم یکم محکم باشم......سریع تا یکی اومد سراغم از ترس اینکه بخوام از تنهایی فرار کنم بدون درنظر گرفتن موقعیتش سریع نگم باشه و بهش احساس پیداکنم........اصلا نمیدونم چیکار کنم..از کجا شروع کنم...........آرزوم شده اینکه یبار از تنهاییم ننالم و خودم مستقل باشم..بتونم روی یه نفر بدون اینکه سریع وابسته بشم شناخت پیداکنم و بعد بهش دل ببندم..از بس دلم شکسته و خورد شدم دیگه داغونم...از بس همش تو زندگیم نشده اینطوری شدم.. به خدا قبلا اینطورینبودم...میگفتم میخندیدم..الان اعتماد به نفس که اصلا ندارم... ظاهرم همه میگن بد نیستاااز 100شاید80باشم ولی خودم بخوام به خودم نمره بدم40 هم نمیدم...جایی که برم همش موذبم...خجالت میکشم.. درصورتی که قبلا سروزبونی داشتم که بیا وببین.. تومراسمای مدرسه و دانشگاه همیشه مجری بودم... ولی الان چی؟؟ یه جای معمولی هم نمیتونم برم..از بس داغونم.. صبح تا شب پای لب تاپ تو اینترنت و دنیای مجازی... نگید از خونه برم بیرون که جای درست وحسابی نیست.... مراسمای مذهبی هم رفتم هیچ اثری نداشت برام........شما کمکم کنید دوستای همدردی.. بگید از کجا شروع کنم... میخوام محکم باشم میخوام خوب باشم.. بدون وابستگی تصمیم بگیرم.. محکم بشم و حالم خوب بشه... نصف بدبختیام به خاطر همین حالمه... یعنی آرزوم شده مثل این دخترای قوی و بااراده باشم که هم خیلی کم مریض میشن و هم هر لحظه و هروقت که اراده کنن میتونن برن مسافرت یا هرجا که بخوان.. بدون هیچ اضطراب و استرسی..... ولی من نه مثلا یه مسافرت ساده یا یه مهمونی به جاییی که تا حالا قبلا نرفتم نمیتونم برم .. حالم بد میشه اگرم مجبور بشم برم انقدر سختم میشه و موذب هستم که حد نداره.......... واقعا از خودم بدم میاد![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)