ممنون از راهنماییت دوست خوبم.. یروز باید با خواهرم هماهنگ کنم که همرام بیاد و بریم یه دکتر روانپزشک پیدا کنم.... امیدوارم از اینی که هستم بهتر بشم لاقل چون اینطوری واقعا زندگی برام سخته
- - - Updated - - -
ممنون دوست خوبم که برام وقت گذاشتی..من دوس دارم مشکلمو حل کنم واقعا دیگه خسته شدم نمیتونم باهاش کنار بیام.. دوس دارم تموم بشه برا همیشه سایه این ترس از زندگیم بره کناار..فقط خداکنه بتونم..........
برا پیداکردن دوست هم ارتباط اجتماعیم یخورده ضعیف شده...هم به خاطر اینکه گفتتم از قیافه خودم راضی نیستم و میگم لابد به این دلیله که مجرد موندم.. همم وقتی میبینم بیشتر همسن من متاهل هستن میگم لابد من یه مشکلی دارم و احساس خجالت میکنم براهمین توی جمع سعی میکنم نرم یا وقتی میرم کمتر صحبت کنم تا به چشم نیام.......... ولی سعی خودمو میکنم.. هرجور شده باید برم دکتر.. هرچند که میدونم ممکنه خانوادم مخالفت کنند و بگن چیزیت نیست.......
میخوام مثل بقیه بشم.. یه آدم نترس و سالم و با اعتماد به نفس.......
درمورد اون آقا هم نمیدونم.. شاید حق باشماست..من زیادی منفی بافم چون اگه فکر بد درموردم میکرد الان انقدر اصرار نداشت دوباره همدیگرو ببینیم... و وقتی از خجالتم به خاطر اون اتفاق جوابمشو ندادم دیگه پیگیرم نمیشد ولی نمیدونم بازم... ته دلم یکم ترس دارم......که سعی میکنم به امید خدا بزارم کنار و ببینم خدا چی میخواد...... فقط ازش میخوام اینبار نذاره دلم بشکنه...
دوروزه به خواهرم میگم بیاد بریم بیرون یکم اما هرروز میگه کار دارم آخه متاهله ودانشجوئه مثل من بیکار نیست... حالا امیدوارم امروز باهام بیاد...... از خدا میخوام کمکم کنه
ممنون که وقت گذاشتین
- - - Updated - - -
ممنون دوست خوبم که برام وقت گذاشتی..من دوس دارم مشکلمو حل کنم واقعا دیگه خسته شدم نمیتونم باهاش کنار بیام.. دوس دارم تموم بشه برا همیشه سایه این ترس از زندگیم بره کناار..فقط خداکنه بتونم..........
برا پیداکردن دوست هم ارتباط اجتماعیم یخورده ضعیف شده...هم به خاطر اینکه گفتتم از قیافه خودم راضی نیستم و میگم لابد به این دلیله که مجرد موندم.. همم وقتی میبینم بیشتر همسن من متاهل هستن میگم لابد من یه مشکلی دارم و احساس خجالت میکنم براهمین توی جمع سعی میکنم نرم یا وقتی میرم کمتر صحبت کنم تا به چشم نیام.......... ولی سعی خودمو میکنم.. هرجور شده باید برم دکتر.. هرچند که میدونم ممکنه خانوادم مخالفت کنند و بگن چیزیت نیست.......
میخوام مثل بقیه بشم.. یه آدم نترس و سالم و با اعتماد به نفس.......
درمورد اون آقا هم نمیدونم.. شاید حق باشماست..من زیادی منفی بافم چون اگه فکر بد درموردم میکرد الان انقدر اصرار نداشت دوباره همدیگرو ببینیم... و وقتی از خجالتم به خاطر اون اتفاق جوابمشو ندادم دیگه پیگیرم نمیشد ولی نمیدونم بازم... ته دلم یکم ترس دارم......که سعی میکنم به امید خدا بزارم کنار و ببینم خدا چی میخواد...... فقط ازش میخوام اینبار نذاره دلم بشکنه...
دوروزه به خواهرم میگم بیاد بریم بیرون یکم اما هرروز میگه کار دارم آخه متاهله ودانشجوئه مثل من بیکار نیست... حالا امیدوارم امروز باهام بیاد...... از خدا میخوام کمکم کنه
ممنون که وقت گذاشتین![]()













علاقه مندی ها (Bookmarks)