ممنون از توجهتون دوستان...
بله، من تصمیم گرفتم از فضای احساسی بیام بیرون. منتهاش این دو سه هفده رو تلاش خودمو می کتم که بعدا نگم کاش بیشتر تلاش می کردم.
هفته دیگه بعد از عاشورا میریم خونشون، پ دو هفته دیگه هم میریم پیش مشاور.
من به ایشون گفتم نمیشه قدری مثبت بهم فکر کنی و از نو شروع کنیم؟ ایشونم قبول کرد و دیشب کلی سوال از من پرسید...سوالای جدی ک تا حالا نپرسیده بود.
ببینید به نظر من عشق خیلی ساده ست. من تو این دو سه بار که قبلا هم خواستگاری رفتم علاقه هم پیدا کردنم بعد از یه ماه. منتهاش بعد خودم تصمیم گرفتم ادامه ندم و فراموش کردم. الانم من به ایشون علاقه دارم منتهاش اگه ایشون احساس خوبی به من پیدا نکرد اصراری نیست. میریم سراغ یه دختر دیگه. اون قدر خواستگاری میرم که کسی رو پیدا کنم که همون طوری که من اونو دوست خواهم داشت و قراره که همه زندگیم شه اونم منو دوست داشته باشه...
هرچی خدا بخواد و قسمته همون میشه، من نمی تونم با تقدیر بجنگم ولی حسم میگه باید تلاشم رو کنم که برای رسیدن به کسی که از نظر منطقی و احساسی بهم می خوره تلاش کنم...
ایشون هر روز هر روز نمی رفته بیرون. مثلا دو بار در هفته. و همه با هم، یعنی هم کلاسی پسر و هم کلاسی دختر... چطور مکه؟ نکته خاصی توش هست؟
من میگم شاید چون کم وقت گذاشتم براش و جای این که من ببرمش بیرون و خاطره خوش ازش به جا بذارم با دوستاش رفته بیرون و این خاطرات کنار دوستاش پررنگ شده... نمی دونم...
- - - Updated - - -
ممنون از توجهتون دوستان...
بله، من تصمیم گرفتم از فضای احساسی بیام بیرون. منتهاش این دو سه هفده رو تلاش خودمو می کتم که بعدا نگم کاش بیشتر تلاش می کردم.
هفته دیگه بعد از عاشورا میریم خونشون، پ دو هفته دیگه هم میریم پیش مشاور.
من به ایشون گفتم نمیشه قدری مثبت بهم فکر کنی و از نو شروع کنیم؟ ایشونم قبول کرد و دیشب کلی سوال از من پرسید...سوالای جدی ک تا حالا نپرسیده بود.
ببینید به نظر من عشق خیلی ساده ست. من تو این دو سه بار که قبلا هم خواستگاری رفتم علاقه هم پیدا کردنم بعد از یه ماه. منتهاش بعد خودم تصمیم گرفتم ادامه ندم و فراموش کردم. الانم من به ایشون علاقه دارم منتهاش اگه ایشون احساس خوبی به من پیدا نکرد اصراری نیست. میریم سراغ یه دختر دیگه. اون قدر خواستگاری میرم که کسی رو پیدا کنم که همون طوری که من اونو دوست خواهم داشت و قراره که همه زندگیم شه اونم منو دوست داشته باشه...
هرچی خدا بخواد و قسمته همون میشه، من نمی تونم با تقدیر بجنگم ولی حسم میگه باید تلاشم رو کنم که برای رسیدن به کسی که از نظر منطقی و احساسی بهم می خوره تلاش کنم...
ایشون هر روز هر روز نمی رفته بیرون. مثلا دو بار در هفته. و همه با هم، یعنی هم کلاسی پسر و هم کلاسی دختر... چطور مکه؟ نکته خاصی توش هست؟
من میگم شاید چون کم وقت گذاشتم براش و جای این که من ببرمش بیرون و خاطره خوش ازش به جا بذارم با دوستاش رفته بیرون و این خاطرات کنار دوستاش پررنگ شده... نمی دونم...








علاقه مندی ها (Bookmarks)