درود عزیزم
به نظر من داری قدمهای خیلی خوبی برمیداری.ولی در عین حال خودتو خیلی اذیت میکنی.
همه ما ضعف داریم.الان تو داری ضعفاتو پیدا میکنی. این خیلی قدم بزرگیه.از نوشته هات مشخصه دختر باهوشی هستی.پس فقط به یه کم آرامش نیاز داری که هم بتونی
همه ایراداتت رو پیدا کنی و هم اونا رو رفع کنی.
ببین هر اتفاقی که بیفته دنیا به آخر نمیرسه.ما آدمها خیلی قویتر از چیزی هستیم که تصورش رو میکنیم.پس نگران نباش.
هر اتفاقی که بیفته چه برگشت به زندگی و چه جدایی تو از عهدش برمیای.
فقط خودخوری و اذیت کردن خودت الان هیچ کمکی بهت نمیکنه.آروم باش،واقعیات رو در مورد همسرت همونطور که هست بپذیر و با آرامش فکر کن چه باید کرد.
با خانواده و دوستات حرف بزن.
چیزی که من از نوشته هات حدس میزنم اینه که قدرت بیان خوبی داری.ولی تو موقعیت که قرار میگیری(مثلا در برابر همسرت)خیلی احساسی میشی و خود واقعی تو
نشون نمیدی.
تصور کن که خیلی آروم،خونسرد و منطقی داری با همسرت صحبت میکنی.به نظرت اینجوری تاثیر حرفات بیشتر نیست؟تا اینکه به قول خودت با صدای بلند و عصبی صحبت
کنی؟
اینجوری اونم متوجه میشه با یه زن منطقی و قوی طرفه که نیتش اینه که برای بهتر شدن زندگیش تلاش کنه و توانایی لازم رو هم داره.
و مهمتر از همه خودت رو به خدا بسپار.تو سعی خودت رو میکنی.ولی در نهایت خدا چیزی که به صلاحت هست رو برات پیش میاره.
با یاد خدا آرامش میگیری و این برای بهتر فکر کردن و بهتر عمل کردن خیلی بهت کمک میکنه.
یه چیز دیگه.نمیدونم این بهت کمک میکنه یا نه.ولی حرفهایی که توی ذهنت هست و دوست داری
به همسرت بگی رو روی کاغذ بنویس و بعد چندبار بخون و اصلاحش کن.شاید این بهت ایده بده
که وقتی باهاش حرف بزنی چی بگی و با آرامش بیشتری صحبت کنی.









علاقه مندی ها (Bookmarks)